مليناوى كرد باشذ و او را زرنباى نيز گويند .
الابنيه ( بهم 170 ، زل 137 )
بالفارسيه شنگرير و ايضا زنگبير و شنكبيل و بالسريانيه زنكبيل . . . هو اصل كالسعد ابيض حاد كالفلفل . . . و المعروف عند - الصياد له انه نوعان هندوى و زنجى و يقال له الصينى ايضا ( الصيدنه ، ب 69 ) .
ينبت ببلاد المغرب و فى ارض عمان و هو عروق تسرى فى الارض و ليس بشجر و . . . نباته نبات الراسن و هم ياكلونه رطبا عمايو كل البقل و يستعمل يابسا ( ابن بيطار ، 167 ) . زنجبيل معروف است ، طبع او به طبع فلفل نزديك است ( اغراض ، 619 ) . بيخى است معروف و گياه او شبيه به گياه شقاقل و از آن بسيار كوچكتر و بىگل و بىثمر و در مازندران نيز مىباشد ( تحفه ، 137 ) . واژهء زنجبيل مأخوذ از لغت سانسكريت زنگبير
Zingibir
( مذكور در الصيدنه ) است ( لوى ، سمرقندى ، 26 ) . و اما زرنباى كه در اينجا هروى به آن اشاره مىكند به ظن قريب به يقين همان زرنباد است ( ر ك : همين ماده ) اين كه گفتم ظن قريب به يقين زيرا زرنباى را به اين صورت يعنى مختوم به يا در منبع ديگر نيافتم اما چون دربارهء زرنباد ( مانند زنجبيل ) نوشتهاند كه بسعد ماند تقريبا مسلم مىشود كه زرنباى همان زرنباد است و شايد مصحف آن باشد . مرحوم بهمنيار نيز زرنباى را در حاشيه زرنباد معنى كرده است ( بهمنيار ، 171 ) .
زنجفر
( Zanjafr )
( لا )
Cinnabris
( فر )
Cinabre
زنجفر را قوتى كرم و خشكست باعتدال . .
جراحتها فراهم ارذ وى و كوشت را باركها برويانذ .
الابنيه ( بهم 175 ، زل 141 )
زنجفر مصحف زنجرف ، و زنجرف و شنجرف نيز معرب واژهء فارسى شنگرف است . در كتب ادويهء مفرده از اين دارو غالبا تحت عنوان زنجفر يا زنجرف بحث شده است چنان كه بيايد . در ترجمهء صيدنه چنين آمده است : زنجرف او را شنجرف و زنجرف و سحربح [ كذا ] گويند و . . . در كتاب اشكال اقاليم آورده - اند كه در كوه نسوخ از بلاد فرغانه موضعى است كه از آن زمين سيماب بر - مىآيد چنان كه آب چشمهها برميآيد و در اين كوه شنجرف باشد و ابو ريحان گويد كه معلوم نيست كه آن شنگرف كه از آن كوه حاصل مىشود معدنى است يا معمولى كه از سيماب در آن موضع سازند ( ترجمهء صيدنه ، ب 65 ) . در متن تازى صيدنه بجاى زنجرف ، زنجفر آمده و اصلا اشارهاى به كلمهء زنجرف يا شنجرف نشده است ( ر ك : الصيدنه ، ب 69 ) . در هداية المتعلمين بجاى زنجفر يا زنجرف يا شنجرف ، فارسى