فرساطيس نامند و بمعنى كبريت الارض است و پنج قسم مىباشد . . . زرد . . .
سرخ . . . سفيد و او را زرنيخ النوره و دواء الشعر نامند . . . سبز و سياه او نيز غير مستعمل است ( تحفه ، 135 ) . زرنيخ و زرنيق . . . جسمى معدنى مركب از گوگرد و ارسنيك . . . زرنيخ احمر : زرنيخ سرخ كه معمول كيمياگران است و زرنيخ اصغر معمول نقاشان ( نفيسى ) . زرنيخ سرخ ( به انگليسى
( realgar
تركيب گوگرد و آرسنيك است به رنگ سرخ كه در بين النهرين باستان داروئى شناخته بود ( لوى ، م 126 ) . زرنيخ به - متداولترين ارسنيك زرد ( به انگليسى
Orpi - ( ment
اطلاق مىشود ( لوى ، سمرقندى م 421 ) .
زروار
( Zarv r )
( لا )
Curcuma zeodaria
( فر )
Zeodaire
زروار داروى هنديست بقسط مانذ .
الابنيه ( بهم 177 ، زل 142 )
زروار به ظن قريب به يقين غلط است و صحيح زدوار است زيرا كه اين لغت در تمام مآخذ مهم زدوار با دال مهمله يا جدوار با جيم منقوط آمده است . ابو - ريحان بيرونى چنين گويد : الجدوار - المذكور فى باب ج ( الصيدنه ، ب 65 ) .
اما در ترجمهء صيدنه لغت زدوار به جدوار ارجاع نشده است : زدوار داروئى هندوى است و او مضرت نيش جمله زهرها دفع كند ( ترجمهء صيدنه ، ب 63 ) . صاحب تحفه در ذيل زدوار مىنويسد : « جدوار است » و جدوار را چنين تعريف مىكند :
بيخى است مخروطى شكل به قدر انگشتى و از آن كوچكتر . به فارسى ماه پروين . .
نامند و آن پنج قسم مىباشد ( تحفه ، 71 ) . جدوار و يقال زدوار و هو نوع من الزرنباذ قوته قوة الدرونج ( شرح اسماء ، م 81 ) . زدوار و جدوار هر دو در لغت آمده اما آنچه معروف و متداول است زدوار است . اين گياه در هند شرقى رشد و نمو مىكند . زدوار لغتى است فارسى ( مايرهوف ، م 81 ) .
زرين درخت
( Zarrin - deraxt )
زرين درخت داريست و اب بركش جون با ميبخته بخورى عسر البول را سوذ كنذ .
الابنيه ( بهم 177 ، زل 142 )
از داروهاى ناشناخته است و شايد ازاينرو نامى از آن در منابع معتبرى چون هدايه و اغراض و اقراباذين كندى و اقراباذين سمرقندى و ابن بيطار برده نشده است . ابو ريحان دربارهء زرين - درخت مىنويسد : ابن ماسويه بدله حب الاترج . . . يسمى بالعربيه العريان و بالسنديه دالوبندلوا [ درست خوانده نمىشود و در ترجمهء صيدنه نيز نام زرين درخت نيامده است ] ( الصيدنه ، ب 66 ) .