دستى باشد و در تن او يك استخوان بيش نبود و آن استخوان در پشت او باشد و زبد البحر آن استخوان باشد ( ترجمهء صيدنه ، دهخدا ) . كفك دريا ( هدايه ) . زبد البحر كف دريا است و پنج نوع است بعضى همچون اسفنج است . . . بعضى به رنگ گل است يا بنفش است ( اغراض ، 620 ) . صاحب اختيارات بديعى مىنويسد كه زبد البحر را به پارسى « كف دريا » خوانند و سپس به بيان انواع پنجگانهء آن مىپردازد ( ر ك :
دهخدا ) . اكنون عامّه آن را بنام لسان - البحر مىشناسند . جسمى است غضروفى و عضو اساسى پيكر يك حيوان دريائى است به نام سبيداج . حيوان مذكور پس از آنكه در دريا مىميرد و گوشت بدن او متلاشى مىگردد غضروف بدون گوشت آن بر سطح آب قرار مىگيرد و پس از چندى با امواج بساحل پرتاب شده در اثر حرارت خورشيد خشك مىگردد و به صورت « زبد البحر » در مىآيد ( دائرة - المعارف بستانى ، دهخدا ) . نام زبد البحر ترجمهء هلكيونيون
Halkyonion
ديو - سقوريدس است . . . امروز معروف است به لسان البحر و آن استخوان سبيداج
Sei - che
است ( مايرهوف ، 141 ) . زبد البحر عبارت است از استخوان ماهى سبيداج
Cuttle fish
و ستاره دريائى -
Jelly - fish
و مانند اينها ( لوى ، م 118 ) .
زبل
( Zebl )
زبل همه كرم و خشكست تحليل و تجفيف و تسخين كنذ .
الابنيه ( بهم 178 ، زل 143 )
سرگين ( اقرب الموارد - بحر الجواهر ، دهخدا ) . زبل و زبيل سرگين است و مزبله جاى افكندن آن ( شرح قاموس ، دهخدا ) . افكندهء جمله حيوانات كه به - پارسى او را سرگين گويند ( ترجمهء صيدنه ، دهخدا ) .
زبيب
( ر ك : عنب )
زجاج
( Zojaj )
زجاج كرم و خشكست جون خرد بسايند و با شراب ريحانى بخورند سنك اندر كلى و مثانه خرد كنذ .
الابنيه ( بهم 186 ، زل 141 )
آبگينه ( ترجمهء صيدنه ، دهخدا ) . زجاج آبگينه است و هر سه حركت در زاء جايز است جز آنكه با كسر كمتر آيد ( تاج العروس ، دهخدا ) . آبگينه و شيشه ( نفيسى ) .
زراوند
( Zar vane )
Aristolochia longa
( لا )
Aristalochia rotunda
( فر )
Aristoloche
زراونذ دو جنسست طويل و مدور الابنيه ( بهم 173 ، زل 139 )
صاحب الابنيه زراوند را زريوند نيز نوشته است آنجا كه در ذيل ماده « زيبق »