تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ داروها و واژه نامه هاى دشوار ( يا تحقيق درباره كتاب الأبنية عن حقائق الأدوية لموفق الدين أبو منصور الهروى 365 ه — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
او رطاب بود ( ترجمهء صيدنه ، دهخدا ) . به پارسى اسپرست و يا اسپست گويند ( ذخيره ، دهخدا ) . شادروان استاد پورداود - دربارهء اسپست كه امروز به جاى آن بيشتر يونجه گفته مىشود مقالهء دلكش عالمانه‌اى در هرمزدنامه نوشته است كه نكات مهم آن را در نهايت اختصار در اينجا مىآورم : گياهى كه امروزه اسپست يا سپست نام دارد بيش از سه هزار سال است كه چنين خوانده شده است . اسپست يا سپست ( - اسفست ) در فرهنگها به فتح پ و ب به كسر و ضم همزه و پ ياد گرديده است و گاهى نيز حرف تا و را انداخته اسپس گويند چنان كه در يزد و در بسيارى از جاهاى ديگر ايران جز از اين نام ديگرى از براى اين گياه نمىشناسند . اين كلمهء مركب لفظا يعنى « خوراك اسب » يا « اسب خورد » . نخستين جزء آن همان اسب است و دومين جزء آن از مصدر اد مطابق
ado
لاتين و
Essen
آلمانى و
eat
انگليسى است . در پهلوى نيز اسپست خوانده شده و از پهلوى به زبان سريانى و از سريانى به زبان عربى درآمده فصفصه گفته‌اند و اين لفظ به دستيارى عربها به اسپانيا رسيده الفلفه
alfalfa
گرديده و با اسپانيائيها به امريكا رفته و هنوز در آنجا اسپست را الفلفه خوانند . در روزگار باستان اسپست از ايران به يونان رفت و چون تا آن روزگار چنين گياهى در آنجا شناخته و ديده نشده بود ناگزير آن را به نام سرزمين اصلى آن مديكه - بوتانه
Medike botane
خوانده‌اند ، چنان كه پس از آن در لاتين مديكاگو ساتيوا
Medicago Sativa
ناميده شده ، يعنى گياه مادى ( ايرانى ) . پزشكان يونانى در نوشته‌هاى خود از اسپست ياد كرده‌اند . از آنان است تئوفراستوس و ديگرى ديسقوريدس . گفتيم فصفصه ( جمع فصافص ) معرب اسپست است و لفظ عربى آن رطبه و خشك آن « قت » مىباشد . در كتاب الابنيه عن حقائق الادويه كه كهن‌ترين « مفردات » در فارسى به شمار مىرود چنين آمده است : « رطبه را اسپت گويند » . اسپت از گياهانى است با ريشهء بسيار بلند و توانا به سنگ و كلوخ چير شده به اندازهء زيادى به زمين فرومىرود و آب را به خود مىكشد . چندان نيازمند آبيارى كشاورزى نيست . در گياه‌شناسى پنج بار در سال مىتوان آن را چيد اما در ايران هفت چين آن معروف است . پس از ياد كردن نام و نشان و گذشته اسپست و خويشاوندان آن بايد گفت از شگفتيهاى زبانى است كه چگونه لفظ بىنام و نشانى چون « يونجه » جاى يك لغت با پدر و مادر و خانه و كاشانه‌دار چندين هزارساله را مىگيرد و آن را از ميان مىبرد ( هرمزدنامه ، 1 - 17 ) .