يعنى كلمهء دار نيز به معنى درخت است و هنوز در فارسى به اين معنى به كار مىرود .
پس ديودار هم مىتواند ترجمهء لغوى شجرة اللّه باشد و هم ترجمهء لغوى شجرة - الجنّ . بايد دانست كه گياه ديگرى داريم كه ابن بيطار از آن به نام دبيدار يا و مؤلفان فارسى و از جمله صاحب تحفه از آن به نام دبيدار ياد مىكنند و اين غير از ديدار مورد بحث يا دبيدار مذكور در شرح اسماء العقار است .
همچنين ديودار را نبايد با دردار كه نام درخت نارون و اسم عربى آن شجرة البق است اشتباه كرد .
دربارهء « ابهل » و « سرو » رجوع شود به همين لغات .
[ ذ ]
ذباب
( Zab b )
ذباب مكس باشذ و نوفل كويذ مزهاى جشم را نكدارد كى بريزد .
الابنيه ( بهم 161 ، زل 130 )
مگس است . سرگين مگس اندر شياف قولنج نافع است ( اغراض ، 609 ) . به فارسى مگس نامند و تكون او از فضلات و اول كرم سفيد است و كمتر از يك هفته پر بهم مىرساند و از كافور و زرنيخ و روغن زيتون مىگريزد و گويند چون صورت مگسى از كندش و زرنيخ ساخته در محلى گذارند منع او مىنمايد ( تحفه ، 121 ) . از جمله حشرات الارض و تكون از فضلات مىيابد ( مخزن ) .
ذراريح
( Zar rih )
ذراريح كرم و خشكست اندر اخر درجهء دوم . تيزست و قتال .
الابنيه ( بهم 160 ، زل 129 )
ذراريح حيوانى است به مقدار زنبور و لون او زرد بود و بر جرم او نقطههاى سرخ باشد و چون او را بگيرند بىتوقف بول اندازد . . . و بعضى گفتهاند كه يكى را ذريحه گويند و به هيأت از مگس بزرگتر باشد و بر جرم او الوان مختلف باشد . . . و او را دو بال باشد چنان كه زنبور را كه بواسطهء او بپرد و او زهر قاتل است ( ترجمهء صيدنه ، ب 58 ) .
گزيدن سگ ديوانه را سود دارد ( اغراض ، 609 ) . حيوانى است به قدر زنبور و عفن و بدبو . . . و به تركى الا - كلنگ و به ديلمى دارساس نامند و به - لغت اصفهان قسمى از سين است و بهترين او موجود در گندمزار است كه مايل به سياهى و سرخى و با خطوط زرد باشد و سبز و سرخ و منقط ( تحفه ، دهخدا ) .
ذراريح ( بفرانسه
( Cantharide
حشرهء كوچك سبزرنگى است به طول چهار سانتىمتر كه از آن بوى زننده و عفنى متصاعد مىشود . اين حشره داراى 3 - 5 درصد كانتاريدين
Cantharidine
است . ذراريح سمى است قوى و 5 / 1 گرم آن از راه معده باعث مرگ مىشود ، باغوجه ، كوژخار ، كاغنه ، آلهكلو ،