و نزد ما مشهور به خصية الثعلب است و بغدادى گفته اسم فارسى است و معنى آن المخلوق زوجا است و اين اظهر مىنمايد از يونانى بودن آن و غير خصية - الثعلب است ( مخزن ) . آخوندوف پس از نقل قول صاحب تحفه همينقدر مىنويسد كه اشتنگل
Stengel
بر آن است كه جفت آفريد گياهى است خاردار داراى سه يا چهار دانه ( آخوندوف ) .
گياهى است با شاخههاى باريك و كوتاه و داراى برگهاى ريز . تخمهاى آن شبيه به حلبه و در طب مستعمل است ( فرهنگ معين ) . در فرهنگ معين نيز مانند ديگر مآخذ نام علمى جفت آفريد تعيين نشده است .
جلبان
( Golb n )
( لا )
Lathyrus sativus
( فر )
Gesse
جلبان سه جنست ، يكى كرسنه . . . و جلبان را به قزوين خلر خوانند و باذربيجان كلول و خراسان كروهى ملك گويند .
الابنيه ( بهم 90 - 91 ، زل 76 )
ليث گويد جلبان عرب ملك را گويند و و يكى را از او جلبانه گويند و او نوعى است از حبوب . . . گردفام است . . .
و از او نان سازند چنان كه از ساير انواع حبوب چون گندم و جو و ارزن و غير آن . . . و گويند جلبان خلر را گويند ( ترجمهء صيدنه ، ب 33 ) . جلبان بر وزن قربان غلهاى باشد شبيه به كرسنه و آن را در توابع يزد و كرمان همچو باقلاى تر پزند و با نمك خورند . گاهى آرد هم كنند و از آن نان پزند و تازهء آن را نيز ناپخته خورند . ( برهان ، معين ) معرب آن جلبان به ضم اول و تشديد دوم مفتوح . . . و جلبان به كسر اول ( معين ، حاشيه برهان ) . خلر ، آن را جلبان خوانند . . . دانهايست شبيه به كرسنه و گياه آن به قدر زرعى و كمتر از آن و برگ آن ريزه و گل آن ما بين سفيدى و زردى و غلاف آن شبيه به غلاف باقلا و سفيد و پنج قسم مىباشد ( مخزن ) . جلبان هو - الخلر . . . ( شرح اسماء ، م 80 ) . اين لغت را در فرهنگها
gollob n , golla - b n
ضبط كردهاند و امروز در مصر جلبان بر وزن حرمان تلفظ مىشود . بنا به قول فوللرس كلمه جلبان نيمى تازى و نيمى پارسى است ( مايرهوف ، م 80 ) .
دربارهء كرسنه رجوع شود به همين ماده اما اينكه جلبان همان خلر
xollar
است مطلبى است كه تمام نويسندگان مفردات طبى از ابن بيطار گرفته تا صاحب مخزن چنان كه ديديم در آن متفقاند . در فرهنگها نيز جلبان بمعنى خلر آمده است ، فى المثل در تاج العروس و منتهى الارب ( ر ك :
دهخدا ) . مايرهوف باستناد فوللرس مىنويسد كه خلر به تخفيف لام فارسى و معرب آن خلر به تشديد لام است . با اينهمه علماى سامىشناس مانند هروزنى