تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ داروها و واژه نامه هاى دشوار ( يا تحقيق درباره كتاب الأبنية عن حقائق الأدوية لموفق الدين أبو منصور الهروى 365 ه — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
بسيار است و هر نوع را از انواع بيش اهل هند به نامى بازخوانده‌اند ( ترجمهء صيدنه ، ب 31 و قسمتى در ب 39 ) . بعضى انواع بيش را كه در اين كتاب آمده است پس از اين با آن عده كه در الابنيه ياد شده است مقايسه خواهيم كرد . صاحب اغراض مىنويسد : موش حيوانى است [ كذا ] و زهرناك است معروف و قاتل و دواء المسك بادزهر او است و چيزى همچون موش در بيخ او ماوى دارد و با بيش نباتى رويد آن را جدوار گويند و هر بيشى كه اين نبات بيش او رويد ثمره نيارد و اين نبات بهترين ترياقى است آن را ( اغراض ، 616 ) . به هندى بش نامند و او بيخى است منبت او بلاد چين و كوهى كه هلاهل نامند و لهذا زهر هلاهل عبارت از او است و او سريع النفوذتر از سم افعى است و قيل اقسام او كمتر از دو ساعت قاتل است و در بلاد هند نيز اقسام او مىباشد ( تحفه ، 60 ) . بيخى است هندى بسيار سمى و قتال كه در اكثر جبال هند و نواحى آن مىرويد و انواع مىباشد و در هيچ‌يك از انواع آن تلخى و تيزى وحدت نيست و ليكن همه مخدراند فى الفور و معفن ارواح و اخلاط بمراتب خود در قوت و ضعف و مهلك‌اند بدان سبب ( مخزن ) . مؤلف برهان قاطع مىنويسد : « بيش . . . نام بيخى است مهلك و كشنده شبيه به ماه پروين گويند هر دو از يك جارويند » . استاد معين در حاشيه مىنويسد : « بدين معنى در پهلوى بيش
besh
. . . در اوستا
Visha
به معنى زهر است » همين استاد در فرهنگ فارسى چنين مىنويسد : بيش گياهى است كه در چين و هند رويد . برگهاى آن مانند كاهو و كاسنى است و بيخ آن سفت و سخت است و خوردن آن موجب هلاكت گردد ( فرهنگ معين ) . بيش . . . گياهى علفى ، پايا و به ارتفاع 5 / 0 تا 5 / 1 متر است و در نقاط مرطوب و سايه‌دار غالب نواحى كوهستانى آسيا ( هيماليا ) و امريكاى شمالى مىرويد ، ريشهء متورم ، ضخيم ، گوشت‌دار و ساقه‌اى پوشيده از برگهاى بىكرك و به رنگ سبز تيره دارد . گلهاى بزرگ آن به رنگ آبى و گاهى ارغوانى يا سفيد به صورت خوشه‌اى دراز است . به علت سميت شديدى كه دارد نبايد هيچ‌وقت حتى در موارد ضرورى به مقدار زيادتر مصرف شود زيرا ممكن است باعث مرگ بيمار گردد ( زرگرى ، ج 1 ، ص 10 - 15 ) . هروى از هفت قسم بيش نام مىبرد كه نخست در اينجا آنها را به ترتيب حروف هجا نام مىبرم . اسريق ، برهمن ، حددى ( در نسخه نم جددى ) ، شدهه ، كلاكون ، مشبّك ، هلهل . اسريق در الصيدنه و ترجمهء آن و مخزن نيامده است . برهمن : در الصيدنه برهمن ابيض و در ترجمهء صيدنه برهمن