وقتى اجزاى متعدّد يك جسم را نسبت به يكديگر و مجموع آن اجزا را نسبت به خارج در نظر مىگيريم ، يك هيئت و حالتى محقّق خواهد بود كه به آن « وضع » مىگويند . مثل قرار گرفتن اجزاى بدن انسان به صورتى كه سر در جهت بالا قرار داشته باشد كه به آن وضعيت ايستاده گويند و همينطور نشستن ، يك وضع است براى انسان . 2 - هيئتى كه به اعتبار نسبت برخى از اجزاى جسم نسبت به برخى ديگر حاصل مىشود . 3 - بودن هر چيزى به گونهاى كه بتوان به آن اشاره حسى كرد .
وضع در اصطلاح رايج ميان اهل زبان عربى عبارت است از : تعيين چيزى براى دلالت بر چيزى . « 1 » البتّه روشن است كه كلمهى ( چيزى ) شامل هر موضوعى مىشود ، خواه لفظ باشد ، يا خط ، يا اشاره ، يا علامت و . . . آنچه كه اين لفظ ، يا خط ، يا اشاره ، و . . . براى دلالت برآن معيّن شده است « موضوع له » نام دارد . و امّا آنچه در مقدّمات علم اصول فقه در ضمن مباحث الفاظ مورد بحث اصوليين قرار مىگيرد ، تنها وضع مربوط به الفاظ است بر اين اساس مىتوان دايرهى تعريف فوق را محدود نمود و به عنوان تعريف مورد نظر علماى اصولى ارائه كرد . پس وضع عبارت است از اختصاص لفظى براى دلالت بر معنايى . به عبارت ديگر : وضع يعنى ارتباط بين لفظ و معنايى خاص .
آيا ارتباط بين لفظ ( موضوع ) و معنى خاص ( موضوع له ) ذاتى است يا جعلى و اعتبارى ؟
شكّى نيست كه ارتباط بين لفظ و معنى از قبيل ارتباط ذاتى نيست مانند ارتباط
هامش
( 1 ) - كشّاف اصطلاحات الفنون و العلوم : 2 / 1794 .