بخشيدن به آن به كار اندازد ، پس آنچه مهم است فكر كردن و تقدير كردن نيست ، بلكه مهم آن است كه براى چه منظور به اين انديشيدن و اندازهگيرى و تنظيم و تقدير برخاسته است ، و قرآن با طرح كردن سؤال :
كَيْفَ قَدَّرَ
- و مكرر كردن آن ما را به اين حقيقت متوجه كرده است .
على بن ابراهيم قمّى حالت وليد را در هنگام انديشيدن و تقدير او چنين توصيف كرده است : اين آيه درباره وليد بن مغيره نازل شد كه پير سالخورده مجرّبى از زيركان عرب و از استهزا كنندگان رسول اللَّه ( ص ) بود ؛ و رسول اللَّه ( ص ) در حجره مىنشست و به قرائت قرآن مىپرداخت . پس قريش در پيرامون وليد جمع شدند و گفتند : اى ابا عبد شمس ! آنچه محمّد مىگويد چيست ؟ آيا شعر است ، يا فالگويى ، يا سخنورى و خطابه ؟ گفت : بگذاريد تا سخن او را بشنوم ، پس به رسول اللَّه ( ص ) نزديك شد و گفت : اى محمد ، از شعرت برايم بخوان ، و او گفت : « اين شعر نيست ، بلكه كلام خدايى است كه آن را براى فرشتگان و پيامبران خودش برگزيده و پسنديده است » ؛ پس گفت : چيزى از آن را برايم بخوان ، و رسول اللَّه ( ص ) سوره حم السجدة را خواند ، و چون به اين آيه :
فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ
، وليد به لرزيدن افتاد ، و هر مو از ريش و سرش راست ايستاد و به خانهاش بازگشت ، و در اين باره به قريش چيزى نگفت ؛ پس نزد ابو جهل رفتند و گفتند : اى ابو الحكم ! ابو عبد الشمس به دين محمّد متمايل شد ، مگر نمىبينى كه به نزد ما بازنگشت ؟ فرداى آن روز ابو جهل به نزد او رفت و گفت : عمو جان ! باعث سرشكستگى ما شدى و ما را رسوا و دشمن شاد ساختى و به دين محمد ميل كردى ، پس وليد گفت : من به دين او تمايل پيدا نكردم ، ولى كلام دشوارى را از او شنيدم كه پوستها از آن به لرزه در مىآيد ، و ابو جهل گفت : آيا سخنرانى و خطابه است ؟ گفت : نه ، خطبه كلامى پيوسته است و اين كلامى منثور ، / 83 و پارهاى از آن به پاره ديگر شباهت ندارد ، گفت : پس آيا شعر است ؟
گفت : نه ، من اشعار بسيط و مديد و رمل و رجز عرب را شنيدهام ، و آن شعر نيست ، گفت : پس آن چيست ؟ گفت : مرا فرصت ده تا در اين باره فكر كنم . و چون فردا