كاين محال است و فريب است و غرور * زان كه تصويرى ندارد وهم كور « 1 »
اينگونه است تصوير قضيه كه اگر نفس به جايى يا خواستهاى متوجّه شود ، خود نيز همان مىشود و ماوراى آن را انكار مىكند .
رسالت انبيا در اين باره به انسان اين است : به فطرت خويش توجّه كن ، ببين چگونه حرص دارى تا همه چيز را به دست آورى ، اگر اين ساختمان را مالك شوى ، سپس يكى ديگر را ديدى كه از آن بهتر است ، مىگويى آن را هم مىخواهم و . . . ، مىگويد : ببين چگونه آرامش ندارى ، به هر جايى برسى ، باز بالاتر از آن را مىخواهى ، آيا اين دليل بر اين نيست كه باطنت لايتناهى است ؟
فريدوجدى مىگويد : اى داروين ! شما مىگوييد « انسان با حيوان از يك نوع است » ، در حالى كه حيوان همين كه شكمش پر شد ، تمام همّت او از بين مىرود ، او بسيار قناعت دارد ، « اراه قنوعاً إن ينل ملءَ بطنه ؛ اگر به اندازه شكمش به دست آورد ، ديگر قانع بوده و با هيچ چيز كارى ندارد » امّا اگر تو عالم را تسخير كنى ، به مريخ و ماه برسى ، باز هم زيادهطلبى ، پس از اين جا كشف كن كه متّصل به لايتناهى هستى .
اين است كه انسان را از افسردگىها ، و به كَم قناعت كردنها خلاص مىكند تا به جايى برسد كه مانند شيخ الرئيس ابوعلى سينا بگويد :
العارف هشُّ بش ، بسّام فرحان ، لأنّه يرى الحق في جميع الأشياء ؛ « 2 »
عارف حقيقى هيچ گاه ناراحت نمىشود ، او بسيار شادمان است و بشّاش ، چرا كه حق را در همه چيز مىبينيد .
خود لفظ « فرح » به معناى شادى زياد است ، الف و نون كه بر آن وارد شود
هامش
( 1 ) . مثنوى ، دفتر سوم ، ص 2 .
( 2 ) . الإشارات و التنبيهات ، ج 3 ، ص 391 . .