مثال
فرض كنيم پيامبرى براى عالم رحم مبعوث شود ، در آن جا كودكى را ببيند كه دست ، پا ، چشم و ساير اعضا را داراست ، و اين پيامبر با او سخن بگويد .
گر جنين را كس بگفتى در رحم * هست بيرون عالمى بس منتظم
بگويد : عالم فقط اين نيست كه تو در اين جا دارى ، بيرون عالمى است داراى باغها ، نهرها و زيبايىهاى فراوان .
از شمال و از جنوب و از دبُور * باغها دارد عروسىها و سور
اى بيچاره كه اين جا چسبيدهاى ! نمىدانى چه نسيمهايى در آن عالم است ؛ يكى از شمال مىوزد ، يكى از جنوب و ديگرى از دبور ، در آن نسيمها باغها ، عروسىها و سورها دارد .
خون خورى در چار ميخ تنگنا * در ميان حبس و انجاس و عَنا
آن پيامبر مىگويد : اى بيچاره ! تو نمىدانى در خارج چه خبر است ، در اين جا غذاى تو فقط خون است ، آن هم در ميان حبسها ، كثافتها و مشقتها .
آن پيامبر مبعوث - كه از خارج رحم آمده است - به آن جنين تمام اين رسالتها و پيغامها را مىرساند ، گويا اظهار مىدارد كه : « وَ إِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الحَيَوانُ » ؛ « 1 » عالم بعدى عين حيات است ، ولى از بس او به آن جا چسبيده ، خيال مىكند غير از آن رحم جايى نيست .
او به حكم حال خود منكر بدى * زين رسالت ، مغرض و كافر شدى
آن جنين به حكم حال مىگويد : مگر غذايى بهتر ، جايى وسيعتر و رنگى بهتر از اين وجود دارد ، و لذا اين رسالتها را انكار كرده و مىگويد : « لَئِنْ لَمْتَنْتهُوا لَنَرْجُمنَّكُمْ » . « 2 »
هامش
( 1 ) . عنكبوت ( 29 ) آيهء 64 . .
( 2 ) . يس ( 36 ) آيهء 18 . .