قصّة بالفارسية
حكاية ابن أعشى همداني در بلاد ديلم بدست فرنگان گرفتار شده بود ودر قيد أسيري وبند وزندان درآمده ناگاه دختر فرنگى كه أو را در حبس خود داشت در اثناى شب خود را بهاو رسانيده أو را بر سر كار آورد وأو شب تا صباح هشت مرتبه با أو صحبت داشت وبعد از استيفاي مراتب اختلاط بهاو گفت كه أي طائفة مسلمانان شما هميشه با زنان خود باين طريق مباشرت فرمائيد گفت بلى بلكه از اين بهتر واقع ميتواند شد گفت خداى تعالى شما را بر جميع دشمنان مظفّر ومنصور گرداند وفتح ونصرت دهد كه الحق عمل اينست كه شما ميكنيد وبعد ز آن گفت اگر تو را از اين زندان خلاص كنم واز اين حال رهائى بخشم وبدين تو درآيم تو مرا زن خود مىكنى وديگري را بر من اختيار نخواهى كرد گفت بلى بخدا سوگند ميكنم ومنّت دارم وچون شب ديگر شد خود را بهاو رسانيده بند وزنجير را گشوده أو را از حبس برآورده به راهى كه خود مىدانست بدربرد واين مضمون را يكى از شعراى خوش طبع كه در آن عهد در قيد أسير فرنگ مىبود بدين منوال در سلك نظم كشيده است :
مقرّر است كه از بهر فكّ قيد أسير * بدادن زر وفديه برند جمله پناه
ولى قبيله همدان ز قيد أسر شوند * رهايش بسختى كير وبزور وضرب كلاه
ابن الأثير والتزكية
وفي التاريخ أنّ ابن الأثير صاحب النّهاية كان فاضلا في جميع العلوم وكان معظّما لدى الملوك والسّلاطين وله المناصب الجليلة عندهم فمرض مرّة مرضا صعبا فأتاه طبيب حاذق فعالجه حتّى اشرف على الصّحة فأعطاه مالا جزيلا وقال له أخرج من هذه البلدة فخرج الطّبيب فلامه خواصه وأهله على عدم إكمال المداواة حتّى يقع على الصّحّة فقال إذا صحّ بدني اشتاقت نفسي إلى مناصب الدّنيا ولم تدعني الملوك ونفسي فاخترت البقاء على مداومة هذه العلل والأمراض على الصّحّة ثمّ أنّه شرع في تأليف الكتب والاقبال على تصفية النّفس حتّى صنّف كتبا كثيرة كلّ واحد منها علم في فنّه .