زدم تا روى سم خود ايستاد آنگاه به سوى كوفيان راندم كه راهى از ميان جمعيت براى من باز شد و ليكن پانزده نفر به تعقيب من پرداختند تا اين كه به روستاى شفيه در كنار فرات رسيدم و آنها به من رسيدند و من به سوى آنها برگشتم ، از ميان جمعيت سه نفر مرا شناختند و گفتند : اين ضحاك بن عبداللَّه مشرقى پسر عموى ما است شما را سوگند مىدهيم كه دست از او بداريد سه نفر از بنى تميم گفتند :
آرى با پيشنهاد برادرانمان موافقت مىكنيم و دست از رفيق ايشان برمىداريم وقتى اين شش نفر هماهنگ شدند ديگران نيز دست بازداشتند و خدا مرا نجات داد . « 1 »
اجازه گرفتن على اكبر براى نبرد با دشمنان
على اكبر عليه السلام كه از جهت زيبايى چهره و نيك خويى كم نظير بود از امام عليه السلام اجازه جنگ درخواست كرد امام اجازه فرمود سپس با نظر مأيوسانهاى به سوى او نگريست و چشم به زير انداخت و گريست . و محاسن خود به طرف آسمان گرفت و گفت : « خدايا شاهد باش بر اين گروه كه به مبارزه آنها رفت جوانى كه شبيهترين مردم بود به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از جهت اخلاق و خلقت و گفتار و ما هر وقت مشتاق ديدار پيامبر صلّى اللّه عليه وآله مىشديم به چهرهء او نگاه مىكرديم . خداوندا بركات زمين را از ايشان بازدار و آنها را پراكنده و پاره پاره گردان و آنها را گروه گروه پيرو راههاى گوناگون قرار ده و واليان را هرگز از ايشان خشنود نگردان زيرا آنها ما را دعوت كردند تا ياريمان كنند سپس بر ما شوريدند و با ما سر جنگ و ستيز گذاشتند . » « 2 »
هامش
( 1 ) . الطبري : 4 / 339 .
( 2 ) . اللهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز إليهم غلام أشبه الناس خلقاً و خلقاً و منطقاً برسولك ، كنا إذا اشتقنا إلى نبيك نظرنا إلى وجهه ، اللهم امنعهم بركات الأرض و فرقهم تفريقاً و مزقهم تمزيقاً واجعلهم طرائق قدداً و لا ترض الولاة عنهم أبداً ، فإنهم دعونا لينصرونا ثم عدوا علينا يقاتلوننا .