آن شخص - پس از ديدن آن زن - به آن جماعت گفت : آرى تاكنون كنيزى به اين زيبائى نديدهام .
سپس آنها آن زن را به ده هزار درهم از آن مرد خريدارى نمودند .
و آن مرد پس از تحويل گرفتن پولها از محل مورد نظر دور شد .
سپس آنها بنزد آن زن آمده و به او گفتند : برخيز و به همراه ما بيا تا در كشتى سوار شوى .
آن زن گفت : براى چه ؟
آنها گفتند : تو كنيز آن مرد بودى و ما تو را از صاحبت به ده هزار درهم خريدارى نمودهايم .
آن زن گفت : من كنيز نيستم تا او صاحب من باشد .
آنها به اين سخن زن اعتنا نكرده و به او گفتند : برخيز و به همراه ما به كشتى بيا و گرنه تو را به زور سوار كشتى خواهيم نمود .
هنگاميكه زن چارهاى جز تسليم نديد خود را به كشتى رسانده و سوار آن شد .
آن مردان براى اينكه به جهت وجود آن زن اختلافى بين آنها نيفتد او را در آن كشتى كه كالاها در آن قرار داشت جاى دادند . و خودشان در كشتى ديگر سوار شدند .
و بدين ترتيب آن دو كشتى از ساحل دور شد .
پس از اينكه آن دو كشتى به وسط دريا رسيدند ناگهان طوفانى سهمگين پديدار شده و آن كشتىاى كه مردان در آن بودند در دريا غرق شد .
و كشتى دوم - كه آن زن پاكدامن و كالاها در آن قرار داشت - سالم مانده و در كنار جزيرهاى متوقّف شد .
پس از آنكه كشتى كنار ساحل جزيره آرام گرفت آن زن از كشتى بيرون آمده و مشاهده نمود كه اين جزيره يك سرزمين سرسبز و آباد مىباشد .
همسران رحمت شده و همسران نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 278
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص٢٧٨