سپس براى آنكه گناه اين قتل را به گردن اين زن پاكدامن بيندازد به نزد راهب رفت و با حالت خشمگينى به او گفت : تو يك زن بدكارهاى را در دير خود سكونت دادهاى و فرزندت را به او سپردهاى ؟ ! اينك او فرزندت را به قتل رسانده است .
پس از آنكه راهب از ماجراى قتل فرزندش مطّلع شد به نزد زن آمده و در اين باره از او سؤال كرد . آن زن چگونگى ماجرا را براى راهب بازگو نمود .
آن راهب در پاسخ به او گفت : مىدانم كه راست مىگويى و تو فرزندم را به قتل نرساندهاى . امّا ديگر راضى به ماندن تو در اين دير نيستم .
از تو خواهش مىكنم كه اينجا را ترك نمائى .
سپس آن زن پاكدامن قبول كرد كه دير را ترك نمايد و از آنجا خارج شود .
وقتى كه شب فرا رسيد آن راهب بيست درهم به آن زن داد . و به او گفت :
تو را به خدا مىسپارم . و از او مىخوام تا مددكار تو باشد .
آن زن نيز شبانه دير راهب را ترك نموده و از آنجا خارج شد .
و در صبح آن روز به روستايى رسيد .
در آن روستا مشاهده نمود كه مردى را به صليب كشيده بودند اما او هنوز زنده بود .
از مردم آن روستا در بارهء علّت مصلوب شدن آن مرد سؤال كرد ؟
به او گفتند : اين مرد بيست درهم مقروض است و توانايى پرداخت آن را ندارد .
و طبق عرف و قانون اين روستا . شخصيكه به شخص ديگرى مقروض مىباشد و توانايى پرداخت آن را ندارد تا هنگام اداء نمودن قرض خود بايد به صليب آويخته شود .
آن زن پس از شنيدن اين مطلب دلش به حال آن مرد سوخت و به آنها گفت : او را از صليب پائين بياوريد من بدهى او را پرداخت خواهم نمود . سپس او آن بيست درهم را از خورجين خود درآورده و به طلبكار آن مصلوب داد .
همسران رحمت شده و همسران نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 276
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص٢٧٦