آنها پس از سنگسار نمودن اين زن به خيال اينكه او از دنيا رفته است او را به حال خود رها كردند .
هنگامى كه شب فرا رسيد زن تكانى به خود داده و با استفاده نمودن از تاريكى شب خود را از گودال بيرون آورده و در بيابان به راه افتاد .
در مسير راه به دير و معبد كوچكى رسيد كه درب آن بسته بود .
او پشت درب آن دير تا هنگام صبح به خواب رفت .
و در هنگام صبح . راهبى كه در دير زندگى مىكرد مشاهده نمود كه زنى در كنار دير نشسته است . از او پرسيد : تو كه هستى و اينجا چه مىكنى ؟
آن زن پاكدامن ماجرايى را كه بر سرش آمده بود براى راهب بازگو نمود .
آن راهب دلش به حال اين زن سوخت . و او را به دير خود دعوت نموده و پس از معالجه و مداواى وى . او را در آنجا سكونت داد .
آن راهب . داراى يك فرزند بود كه با او در دير زندگى مىكرد . او از آن زن خواست تا از فرزندش نگهدارى نمايد و با آنها در دير زندگى كند .
اين راهب . كارگرى داشت كه مسؤوليت او رسيدگى به امور و رفع نيازهاى دير بود .
اين كارگر پس از مدتى نسبت به اين زن تمايل پيدا كرده و او را به گناه و فحشا دعوت نمود . اما آن زن پاكدامن به اين مرد كارگر نيز جواب منفى داده و دامن خود را به گناه آلوده نساخت .
اين كارگر پس از آنكه از برآورده شدن خواستهء نامشروع خود مأيوس شد . آن زن را به قتل تهديد كرد . اما آن زن در جواب به او گفت : هر كارى كه مىخواهى بكن .
من به خواستهات عمل نمىكنم و دامان خود را به گناه آلوده نمىسازم .
اين كارگر پس از مأيوس شدن از رسيدن به خواستهء نامشروع خود به سراغ فرزند صاحب دير رفته و او را به قتل رساند .
همسران رحمت شده و همسران نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 275
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص٢٧٥