من بخاطر ارتكاب اين گناه از تو مىخواهم كه براى من طلب عفو و بخشش كنى .
آن زن به او گفت : خدا تو را ببخشد .
سپس آن مردى كه در روستا بخاطر مقروض بودن به صليب كشيده شده بود جلو آمده و به آن زن گفت : من آن زن را با اينكه بر گردن من حق زيادى داشت و مرا از مرگ نجات داد به عنوان كنيز به مردانى كه در يك كشتى سوار بودند فروختم .
من بخاطر ارتكاب اين گناه از تو مىخواهم كه براى من طلب عفو و بخشش كنى .
آن زن به او گفت : خدا تو را نبخشد .
سپس آن زن رو به شوهر خود كرده و به او گفت : من همسر تو هستم .
و آنچه را كه شنيدى داستان زندگى من بود .
ديگر نيازى به مرد ندارم .
از تو مىخواهم كه اين كشتى و كالاهاى آن را از من بگيرى و در مقابل . مرا رها ساخته و طلاق دهى . تا در اين جزيره به عبادت خداوند بپردازم .
زيرا تو اينك مشاهده نمودى كه من از دست مردان چه كشيدهام .
شوهر او نيز اين شرط را قبول نموده و پس از تحويل گرفتن آن كشتى و كالاهاى آن .
زن را طلاق داده و او را به حال خود رها نمود .
سپس پادشاه بهمراه افرادى كه با او بودند به محل سكونت خود برگشتند « 1 » .
هامش
( 1 ) - ( الكافي ج 5 ص 556 - 559 ) .
( راجع : عدّة الداعي ص 360 ) .