آنگاه آن مرد را از صليب پائين آورده و بدين ترتيب او از مرگ نجات يافت .
آن مرد پس از رهايى از صليب به آن زن گفت : هيچ شخصى به اندازهء تو بر گردن من حق ندارد . تو مرا از صليب پائين كشيدى و از مرگ نجات دادى .
به همين خاطر تا آخر عمر به عنوان خدمتگذار بهمراه تو خواهم بود .
سپس اين مرد بهمراه آن زن به راه خود ادامه داده و به ساحل دريايى رسيدند .
آنها مشاهده كردند كه دو كشتى در كنار ساحل لنگر انداختهاند .
آن مرد به اين زن پاكدامن گفت : تو در اينجا بنشين تا من براى تهيهء غذا به نزد مردمى كه در اين كشتى نشستهاند بروم .
سپس آن مرد خود را به كشتى رسانده و به كسانى كه در كشتى نشسته بودند گفت :
بار كشتىهاى شما چيست ؟
آنها گفتند : بار يك كشتى ما جواهر و عنبر مىباشد و كشتى ديگر مخصوص سوار شدن خودمان است .
آن مرد به آنها گفت : كالاى شما چه مقدار ارزش دارد ؟
آنها گفتند : ارزش آن به حدى است كه قادر به تعيين قيمت آن نيستيم .
آن مرد به آنها گفت : من چيزى دارم كه ارزش آن از قيمت كالاهاى شما بيشتر است .
آنها به او گفتند : مگر تو چه دارى ؟
او به آنها گفت : من كنيزى دارم كه هرگز مانند او را نديدهايد .
آنها به او گفتند : آيا آن كنيز را به ما مىفروشى ؟
آن مرد به آنها گفت : آرى مىفروشم . امّا به شرط آنكه شخصى از شما به نزد آن كنيز برود و او را ببيند . و پس از آنكه قيمت آن كنيز را به من پرداخت نموديد - تا هنگامى كه من از اين محل دور نشدهام - او را از جريان فروخته شدنش مطّلع نسازيد .
آنها نيز اين شرط را قبول كرده و شخصى را براى ديدن آن زن فرستادند .
همسران رحمت شده و همسران نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص٢٧٧