17 - داود بن كثير گفت : بهمراه امام صادق عليه السلام به صحرا رفتيم و شخصى بنام بلخى نيز همراه ما بود .
هنگاميكه در بيابان راه مىرفتيم يكباره مشاهده نموديم آهويى بنزد امام صادق عليه السلام آمد و دُم خود را تكان داد و با زبان خود به حضرت چيزى گفت .
حضرت نيز در جواب به آهو فرمود : انجام مىدهم . انشاء اللَّه .
سپس آهو از آنجا دور شد .
در اين هنگام بلخى به حضرت گفت : امروز امر عجيبى از شما ديديم .
آهو چه چيزى از شما درخواست نمود ؟
حضرت فرمود : اين آهو به من پناهنده شد .
و به من خبر داد كه بعضى از شكارچيان مدينه همسر و دو فرزند كوچكش را شكار كردهاند .
و از من درخواست نمود تا آنها را از شكارچيان بخرم و براى رضاى خدا آزاد نمايم و به او برگردانم .
من نيز چنين وعدهاى را به آهو دادم و انجام اين كار را برايش ضمانت نمودم « 1 » .
هامش
( 1 ) - ( قال داود بن كثير الرقّي رحمه الله : برزنا مع الإمام الصادق عليه السلام إلى الصحراء وكان البلخي معنا ) : فإذاً نحن ب ظبي قد أقبل فبصبص بذنبه إلى الصادق عليه السلام و تبغم .
فقال عليه السلام : أفعل إن شاء اللَّه .
فانصرف الظبي .
فقال البلخي : لقد رأينا شيئاً عجباً . فما سألك الظبي ؟
قال عليه السلام : استجار بي . و أخبرني أن بعض من يصيد الظباء - بالمدينة - صاد زوجته . و أنّ لها خشفين صغيرين . و سألني أن أشتريها و أطلقها - للَّه - إليه . فضمنت له ذلك ( الخرائج ج 1 ص 299 ) .