16 - روزى امام سجاد عليه السلام با عدّهاى در جائى نشسته بود . آهوئى از جانب بيابان به طرف حضرت آمد و در برابر ايشان ايستاد و صدا كرد و دستانش را بر زمين كوبيد .
آن عدّه به حضرت گفتند : اين آهو چه مىخواهد و براى چه در مقابل شما ايستاد و اين گونه عمل نمود ؟
حضرت فرمود : آهو مىگويد : يكى از فرزندان يزيد از وى بچهآهوئى خواست .
يزيد به بعضى از شكارچيان دستور داد تا بچه آهوئى را براى فرزندش شكار كنند .
اين آهو مىگويد : ديروز شكارچى نوزادش را شكار كرده است و به همين خاطر نتوانسته است به فرزندش شير بدهد .
و از من خواست تا نوزادش را براى شير دادن بنزدش بياورند و سپس برگردانند .
سپس امام سجاد عليه السلام به شكارچى پيام داد تا به نزد ايشان بيايد .
پس از آنكه شكارچى به نزد امام سجاد عليه السلام آمد حضرت به او فرمود : اين آهو مىگويد : تو فرزند نوزادش را شكار كردهاى و به همين خاطر نتوانسته است به آن شير بدهد . و از تو مىخواهد تا فرزندش را به او برگردانى .
شكارچى به حضرت گفت : - يا ابن رسول اللَّه - من جرأت اين كار را ندارم .
حضرت فرمود : حال كه چنين است از تو مىخواهم كه نوزاد آهو را به نزد مادرش به اينجا بياورى و پس از آنكه شير خورد من آن را به تو برمىگردانم .
شكارچى اين كار را كرد و نوزاد آهو را به نزد مادرش آورد .
وقتى كه چشمان آهو به فرزندش افتاد . صدا كرد و اشك ريخت .
آنگاه امام سجاد عليه السلام به شكارچى فرمود : به حقى كه من بر تو دارم سوگندت مىدهم و از تو مىخواهم تا اين نوزاد را در نزد مادرش باقى بگذارى و آن را با خود نبرى .
شكارچى به اين امر راضى شد و بچه آهو را نزد مادرش باقى گذاشت .
حمايت از حيوانات در اسلام ( فارسى ) — صفحة 47
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص٤٧