پناه دادن به آهو
18 - حاكم رازى گفت : ابوجعفر عتبى مرا - بعنوان قاصد - به سوى ابومنصور بن عبدالرزّاق فرستاد .
هنگاميكه به نزد او رسيدم روز پنجشنبه بود . و به همين خاطر از او اجازه خواستم تا به زيارت مرقد امام رضا عليه السلام بروم .
وقتى ابومنصور از قصد من آگاهى يافت به من گفت : مىخواهم در بارهء شأن و منزلت اين مرقد مطلبى را براى تو بازگو نمايم .
سپس او گفت : من در ايام جوانى بر اهل اين شهر سخت مىگرفتم .
و براى كسانى كه به زيارت اين مرقد مىآمدند مزاحمت ايجاد مىكردم .
و لباسها و دارائىهاى آنها را غارت مىنمودم .
روزى براى شكار به بيابان رفته بودم و سگ شكارى خود را به دنبال آهويى كه در آن صحرا بود فرستادم .
وقتى آهو متوجه شد كه در تعقيب سگ شكارى مىباشد خود را به ديوارى كه حصار شهر بود رساند . و در همانجا ايستاد اما سگ شكارى به آن آهو نزديك نشد . و در جاى خود متوقف گشت و از تعقيب آهو دست برداشت .
سپس من چندين بار سگ را واداشتم تا به طرف آهو برود .
اما سگ از نزديك شدن به آهو امتناع مىورزيد .
و هر وقت كه آهو از ديوار شهر فاصله مىگرفت . سگ به طرف آهو مىرفت .
اما همين كه دوباره آهو خود را به آن ديوار مىرساند سگ نيز از تعقيباش منصرف مىشد .
اين عمل چندين بار تكرار شد تا آنكه آهو از حصار عبور كرد و وارد شهر شد .