سپس حضرت صالح عليه السلام به آنها گفت : روز به پايان رسيده است .
آنها گفتند : بار ديگر از بت ما پرسش كن .
حضرت صالح عليه السلام دوباره به نزديك بت رفت و با آن سخن گفت .
اما بت جوابى به او نداد .
در اين هنگام قوم ثمود در برابر آن بت سه بار گريه كردند و تضرّع نمودند .
اما اين بار نيز آن بت جوابى به آنها نداد .
آنها پس از آنكه مأيوس شدند به صالح عليه السلام گفتند : اين بت جواب تو را نمىدهد .
اما اينك ما از پروردگار تو چيزى را درخواست مىكنيم .
صالح عليه السلام به آنها گفت : هر چه را كه مىخواهيد درخواست كنيد .
آنها گفتند : از خداى خود بخواه تا از درون اين كوه . شتر حاملهاى را بيرون بياورد كه رنگ آن سرخ . و كرك آن زياد . و جنين آن ده ماهه باشد .
و پهناى شانههاى آن شتر به حدى باشد كه به دو طرف شكافى كه از آن بيرون مىآيد برخورد كند .
و پس از آنكه از كوه بيرون آمد در همان ساعت فرزند خود را به دنيا بياورد .
و در همان وقت نيز شير از پستانش جارى گردد .
صالح عليه السلام به آنها گفت : چيزى را كه از من خواستهايد اگر چه بر من سخت و سنگين است اما انجام آن براى پروردگارم سهل و آسان مىباشد .
آنگاه صالح عليه السلام از جاى خود برخاست و دو ركعت نماز خواند . سپس به سجده رفت و به درگاه خداوند عزّ و جلّ تضرّع و زارى كرد ( و آن حاجت را طلب نمود ) .
و هنوز حضرت صالح عليه السلام سر خود را از سجده بلند نكرده بود كه آن كوه از هم شكافت و صداى سهمگينى از آن شنيده شد و آن جماعت وحشت كردند و نزديك بود كه از هول آن بميرند و قالب تهى كنند .
حمايت از حيوانات در اسلام ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص١٦٧