تعبير كردهاند : « به گناه منگر ، بلكه بدان كس بنگر كه از او نافرمانى كردهاى » ، « 76 » پس چه مىتوان گفت در صورتى كه ايمان نياوردن به خدا ريشهء هر گناه و معصيت است .
بىايمانى ريشهء هر فساد و گمراهى و كار بد و انحراف است ، و هر كس كه به خدا كافر شود براى او شريك قايل شده است ، بدان جهت كه هر كس به خدا ايمان نداشته باشد ، از ديگرى پيروى خواهد كرد و سنگى يا بشرى يا هواى نفسى را به خدايى خواهد پذيرفت ، و به گمراهى سخت خواهد افتاد ، چه از رسالت خدا پيروى نمىكند و او را چنان مىبينى كه در تاريكيهاى باطل بىخردانه دست و پا مىزند ، و آن كس كه از خدا پيروى نكند ، بىحساب به انجام دادن كارهاى زشت مىپردازد ، بدان جهت كه ايمان تنها عاملى است كه بشر را از انحراف باز مىدارد و او را از ارتكاب گناهان دور مىكند .
قرآن به سبب دو امر در اين جا به توصيف پروردگارمان پرداخته است :
يكى اين كه هيچ كس به اين گمان نيفتد كه او تعالى ، در آن هنگام كه مجرمان را عذاب مىدهد و سختى عذابش چنان است كه ذكر آن در آيات پيش از اين ( 30 - 32 ) گذشت ، بر آنان ستم روا مىدارد ، دوم : شايد براى آن باشد كه ما به اين مطلب پى ببريم كه مشكل بسيارى از اصحاب الشمال ، و شايد همه آنان ، تنها كفر ورزيدن به خدا نيست ، بلكه مشكل آنان ايمان نداشتن به نامهاى نيكو و صفات آرمانى او است ، چنان كه او تعالى گفته است :
ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ / 309 لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ
، « 77 » پس به خدا شرك آورده يا براى او صفاتى قايل شدهاند كه پروردگار ما از آنها منزه است : براى او جسدى تصور كردند ، يا او را دست بسته دانستند يا او را - سبحانه و تعالى - نسبت به بندگان ستمگر و در وعده و وعيد شوخى كننده يا چيزهايى همانند اينها پنداشتهاند كه اين همه برابر با بىايمانى
هامش
( 76 ) - بحار الانوار ، ج 73 ، ص 154 .
( 77 ) - الحجّ / 74 .