و گفته مىشود : اعزّ اللَّه انوفهم خدا بينيهاى ايشان را عزت بخشيد ، و اين در آن هنگام است كه شأن قوم رفعت پيدا كرده باشد . شايد اين كلمه با زبانى مناسبت داشته باشد كه به آن سوگند ياد مىكنند و به غيبت كردن مىپردازند و با آن خبر چين مىشوند و از خير ممانعت به عمل مىآورند و به مبارزهء با رسول و رسالت برمىخيزند ، و گناهان ديگرى كه زبان در انجام دادن آنها نقشى اساسى دارد ، و خدا در آخرت زبانها و بينيهاى ايشان را دراز مىكند تا به مقياس گستردگى آنها سهم بيشترى از عذاب بهرهء ايشان شود .
داستان مالكان باغ جنّت
[ 17 - 20 ] قرآن ، با يادآورى از داستان اصحاب جنت ، مترفان را به آنان تشبيه مىكند ، بدان سبب كه آنان نيز ، همچون اينان ، به زينت زندگى دنيا فريفته شدند و به پيروى از هواهاى نفسانى برخاستند و مخالف حق شدند و به محرومان استكبار كردند ، ولى پس از حادثهاى كه خدا بر ايشان پيش آورد ، به خطاى خود پى بردند و از بيم عذاب بزرگتر در آخرت توبه كردند . ابن عباس گفت : ( پير مردى بود كه جنت و باغى داشت ، و هيچ ميوهاى از آن به خانهء وى راه نمىيافت مگر اين كه پيش از آن به هر صاحب حقى از آن حق وى داده شده باشد - و او را پنج پسر بود - و در آن سال كه پدر ايشان از دنيا رفت ، / 219 جنت ايشان چنان بارى آورد كه پيش از آن سابقه نداشت ، و جوانان پس از نماز عصر به باغ خويش رفتند و با ميوههايى رو به رو شدند كه همچون آن را در زندگى پدرشان مشاهده نكرده بودند ، پس چون نظرشان به اين فزونى افتاد به طغيان و ستم خويى افتادند و يكى از ايشان به ديگران گفت : پدر ما پير مردى بود كه زيادى عمر عقل او را ربوده و خرفش كرده بود ، پس بياييد با هم پيمان بنديم كه در اين سال هيچ چيزى از اين باغ را به فقراى مسلمانان ندهيم ، تا اموال ما فزونى يابد و بىنياز شويم ، و در سالهاى ديگر نيز به همين ترتيب عمل كنيم ، پس چهار نفر از برادران به اين پيشنهاد رضايت نشان دادند و پنجمى خشمناك شد ، و او كسى است كه خداى تعالى دربارهء او گفته است :