« زندگى و مرگ دو آفريده از آفريدگان خدايند ، پس چون مرگ فرا رسد به درون انسان درمىآيد ، و چيزى است كه چون به درون چيزى داخل شود ناگزير زندگى از آن بيرون مىرود » . « 8 » و آنچه به نظر مىرسد اين است كه مرگ در اين جا به معنى جدا شدن زندگى از موجود زنده است كه روايت از آن حكايت مىكند ، و چون شناخت زندگى به صورتى روشنتر با شناخت مرگ تحقق پيدا مىكند ، به همين سبب در بيان قرآن مرگ بر زندگى مقدم شده است ، و گمان نمىكنم كه آنچه بعضى از مفسران و فلاسفه گفتهاند و مرگ را بر زندگى مقدم دانستهاند ، صحيح باشد ، بدان سبب كه به آدمى پيش از آفريده شدن و هستى پيدا كردن مرده گفته نمىشود ، و چگونه ممكن است كه معدوم به نام مرده خوانده شود ؟ ! و به همين سبب است كه در حديث روايت شدهء از امام باقر - عليه السلام - آمده است كه « خداى عزّ و جلّ زندگى را پيش از مرگ آفريد » . « 9 » و امكان آن هست كه مقدم شدن مرگ بر زندگى در آيه به حكمتى ديگر بوده باشد ، و آن اين كه قدرت خدا در مرگ به صورتى متجلّى مىشود كه هيچ راهى براى جلوگيرى و گريختن از سطوت آن وجود ندارد .
در دعايى به جا مانده چنين آمده است : « و قهر عباده بالموت و الفناء - و بندگان خود را به مرگ و نيستى محكوم و مقهور ساخت » . « 10 » و خداوند متعال آدمى را در برابر سنّت حتمى مرگ و فرصت زندگى قرار داده ، و در عين حال / 139 به هدفى كه وى و آن دو براى آن آفريده شدهاند ، اشاره كرده است ، و آن آزمودن آدمى است تا جوهر هر فرد آشكار و نهفتههاى شخصيت او شناخته شود ، و با آن كه مرگ يكى از مفردات آزمايش است ، اين آزمايش به صورت بيشتر و بزرگتر با زندگى متجلّى مىشود ، و بلكه جز در زندگى صورت نمىگيرد و به همين سبب ذكر زندگى را پس از ذكر مرگ آورد تا اين كلمه به كلمهء
هامش
( 8 ) - نور الثقلين ، ج 5 ، ص 379 .
( 9 ) - همان جا به نقل از اصول كافى .
( 10 ) - مفاتيح الجنان ، دعاى صباح .