نميدانند كه خود بينان و عادت پرستان را بر درگاه ما آبرويى نيست و از الطاف كرم ايشان را هيچ نصيبى نيست .
دور باش از صحبت خودپرور عادتپرست * بوسه بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن
آنها كه دلهاشان از خشوع و خضوع خالى است و در سر سوداى عجب و بازمانه تكبر است ، چون ستارگانند كه بآفتاب در روشنى شركت ميجويند ، لا جرم هم چنان كه چون ، آفتاب از مطلع خود سر بر زند ستاره نقاب نوميدى و برقع خجالت در روى كشد ، ور ظهور نور خود تبرى « 1 » كند ، همچنين خويشتن بين كه تكيه بر پنداشت و غرور خود كند و با اعمال و اقوال خود نگرد چون آفتاب جلال الهيت از برج كمال صمديت طالع گردد ، روى در نقاب خجالت كشد و انگشت تحير بدندان تحسر گيرد و معلومش گردد كه بدست وى جز باد نيست . و آن درويش دلريش بىخويش ، شكستهء عجز و گرفتهء ذل ، بدل خاشع و بتن خاضع ، از دعوى بيزار شده و از خويشتن برهنه آمده ، مثل وى مثل آن ذره است كه چون آفتاب از مطلع خود برآمده ، وى بصفت عجز و نعت تذلل پيش آفتاب به خدمت آيد لا جرم آفتاب به حكم كرم از نور خود خلعتى در وى پوشاند تا در آن نور و ضيا بر ديدهها روشن گردد .
همچنين درويش سر او كندهء شكسته ، خويش را بر درگاه عزت سركنده بزانوى تذلل و خشوع درآمده و دست نياز برداشته تا كرم وجود پادشاهى خلعتى از نور خاص در وى پوشاند كه در آن خلعت بر ديدهها آشكارا گردد به زبان حال گويد :
خورشيد تويى بذره من مانندم * چون ذره بخورشيد همى بينندم
أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا
، سبب توبهء فضيل عياض ميگويند كه سماع اين آيت بود :
در به دو كار مردانه راه زديد و بر ناشايست قدم نهاديد . وقتى سوداى عشق صاحب جمالى در سر وى افتاد و با وى ميعادى نهاد ، در ميانهء شب بسر آن وعده باز شد به ديوار برميكشيد كه گوينده گفت :
هامش
( 1 ) در نسخهء الف : تبرا . قياسا تصحيح گرديد