بدايت سفر خود بر زمين تا به بيت مقدس خبر داد . عزيزان صحابه شاد شدند و قبول كردند و اين خبر در مكه منتشر گشت و ابو بكر صدّيق آن روز غايب بود ، به حضرت نبوت نرسيده بود ، بو جهل چون اين خبر بشنيد ، با خود گفت - اگر هيچ ممكن شود كه بو بكر را از اتّباع محمد بسببى بر توان گردانيد ، آن سبب اين خبر محال باشد ، پس برخاست به راه بو بكر شد ، مرو را گفت - اى پسر بو قحافه ، اين يار تو محمد محالى ميگويد كه هيچ عاقل مر آن را قبول نكند ، مىگويد - دوش ازين مسجد برفتهام و به بيت مقدس شدهام و هم در شب باز آمدهام ، يا با بكر تو باور كن كه اندر شبى كسى از مكه به بيت مقدس شود و هم در شب بازآيد . . ؟ كه يك ماهه را هست مر كاروان را و مر مرد رونده را ، اگر باور دارى اين خبر محال ، در نقصان عقل تو هيچ شك نبود . صدّيق « 1 » بو بكر مرو را تلقين داد ، جوابى محترز ، ببيانى ملخص ، گفت - ان قال هو فقد صدق . اى ابا جهل اگر اين چه « 2 » تو مىگويى محمد گويد ، راست گويد . بو جهل از او نوميد گشت و بو بكر بشتاب آمد بنزديك رسول و پيش از آنكه بنشست ، صادقوار و عاشقوار گفت - يا رسول اللَّه مرا خبر ده از آن سفر دوشين تو .
گفت - يا با بكر دوش جبرئيل آمد و براق آورد و مرا به بيت مقدس برد ، ارواح پاك انبيا را ديدم و سادات ملاء اعلى ، و ايشان را امامى كردم و از آنجا بخطّهء ملكوت سفر كردم و بافق اعلى رسيدم و آيات كبرى ديدم و هم در شب بخطهء مكه باز آمدم .
بو بكر گفت - صدقت يا رسول اللَّه ، بعزت آن خداوند كه ترا به حق فرستاد كه چنان كه ترا به بيدارى به صورت و شخص اندرين سفر از مكانى بمكانى بردهاند ، جان مرا اندر صحبت و خدمت تو همى بردهاند ، سفر تو به صورت و قالب بوده و سفر من در خدمت تو بجان و سرّ بوده . مرا بخواب نمودند در خدمت تو و ترا به بيدارى نمودند بتأييد حق . پس اندران حال كه اين سخن رفت ، جبرئيل امين آمد و آيت آورد -
وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ
از اين روز « 3 » باز لقب بو بكر ، صدّيق گشت و تا قيام الساعة اهل سنت و جماعت
هامش
( 1 ) در نسخهء ج : صدق آمده و مسلما غلط است .
( 2 ) نسخهء ج : اگر آنج
( 3 ) در نسخهء ج :
از آن روز باز