ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى
.
از جمله خلايق ، در عالم حقايق ، كسى بزرگوارتر از محمد مصطفى نبود .
مراد اصلى از حكم الهى بر وفق علم ازلى ابداع حالت و اظهار جلالت آن مهتر بود .
اول جوهرى كه از امر كن خلعت يافت و آفتاب لطف حق برو تافت ، جان پاك آن مهتر بود .
هنوز نه عرش بود نه فرش ، نه زحمت شب و نه رحمت روز ، كه صنع الهى مرو را از مستودع علم ازل بمستقرّ مجد ابد آورد و در روضهء رضا بر مقام مشاهده او را جلوه كرد و هر چه بعد ازو موجود گشت طفيل وجود او بود و هر چه بوهم خلق درآيد از الفت و زلفت و رأفت و رحمت و سيادت و سعادت ، بر فرق ذات و صفات او نثار كرد ، آن گه مر او را بقالب آدم صفى در آورد و بمدارج تلوين و مناهج تمكين گذر داد و در مسند رسالت بنشاند و مرو را امر كرد تا خلائق را به حضرت دين دعوت كند . گم شدگان را به راه باز آرد و روندگان را بدرگاه خواند .
گويى بازى بود آن مهتر بر دست فضل آموخته ، بر بساط قربت و زلفت پرورش داده ، و از جمعيت مشاهدة او را بتفرقهء دعوت درآورده تا عالمى را صيد كند ، همه را پيش لطف و قهر حق بدارد . امروز همه را بشريعت شكار خود گرداند و فردا در مقام شفاعت همه را به حق سپارد .
چون آن مهتر قدم در ميان دعوت نهاد و آن عزيزان حضرت اجابت كردند ، از هر گوشه « 1 » طليعهء بلا سر برآورد و از آسمان فطرت باران محنت باريدن گرفت ، قرآن قديم از قصهء غصهء ايشان چنين خبر ميدهد كه :
وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ
و قال تعالى -
لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ
. . . الآية .
اى جوانمرد ، هر كه خيمه بر سر كوى محبت زند از چشيدن بلا و شنيدن جفا چاره نبود . ما دام تا قدم در عالم عافيت دارى ، همه عالم بساط تو بود ، چون قدم در عالم عشق نهادى ، بزنجير ز حيرت « 2 » بر عقابين « 3 » بلا پيچند و از حلقهء در بىنيازى ، حلق نيازت را برآويزند .
هامش
( 1 ) در نسخهء ج : از بهر گوشه .
( 2 ) كذا . . ظاهرا زجرت
( 3 ) عقابين : خارهاى آهنين .