اين مقام او را درست شود نشانش آنست كه همه نفس خود غرامت بيند ، همه سخن خود شكايت بيند ، همه كرد خود جنايت بيند ، اميد از كردار خود ببرد و بر اخلاص خود تهمت نهد . اگر دولتى آيد در راه وى ، از فضل حق بيند و از حكم ازل ، نه از جهد و از كردار خود .
بو الحسين عبّادانى مردى بود از جوانمردان طريقت ، درويشى با وى محبّت داشت ، هر دو رفتند از رمله تا بكران دريا رسيدند ، ملّاح ايشان را در مركب نشاند و دو روز در آن مركب بودند . درويشى را ديدند در آن مركب در كنجى سر فرو برده وقت نماز برخاستيد و فريضه بگذارديد باز سر بمرقّع فرو برديد و هيچ سخن نگفتيد .
بو الحسين گفت : من فرا پيش وى شدم گفتم - ما ياران توايم ، اگر ترا چيزى به كار بايد با ما بگوى . گفت : فردا نماز پيشين از دنيا بخواهم رفت چون بكران دريا رسيد آنجا درختستانى بينيد در زير آن درختان ساز و برگ من نهاده جهاز من بسازيد و مرا آنجا دفن كنيد و اين مرقّع من ضايغ مكنيد . در راه شهر جبله شما را جوانى ظريف نظيف پيش آيد ، اين مرقّع از شما بخواهد به دو دهيد .
ديگر روز نماز پيشين بگذارد و سر فرو برد چون فراز شديم رفته بود از دنيا چنانك خود گفته بود . رفتيم در آن درختستان چنانك نشان داده بود . ديديم گورى كنده و كفن و حنوط و هر چه به كار بايست ساخته و آنجا نهاده . او را دفن كرديم و مرقع وى برداشتيم و روى بجبله نهاديم . آن جوان كه نشان داده بود ، در راه آمد ، گفت - آن وديعت بياريد ، گفتم - براى خداى با ما بگوى كه اين چه قصّه است و چه حال و آن مرد كه بود و تو كيستى ؟ گفت : درويشى بود ميراثى داشت و ارث طلب كرد ، مرا بوى نمودند . شما ميراث به من سپاريد و رويد آن مرقّع بوى سپرديم .
ساعتى از چشم ما غائب گشت باز آمد مرقّع پوشيده و جامهء خويش همه از تن بيرون كرده و گفت - اين به حكم شماست و برفت . ما در مسجد جبله شديم ، دو روز آنجا بوديم فتوحى نيامد پارهاى از آن جامه به آن يار خود داديم ببازار برد تا بفروشد و خوردنى آرد ، ساعتى بود و وى ميآمد و خلقى عظيم در وى آويخته ،
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 326
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٣٢٦