تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
فلما استوى فى الملك و استعبد الورى * رسول المنايا تلّه للجبينه
اى سخرهء امل ، اى غافل از اجل ، اى اسير آز ، اى بندهء نياز . تا كى در زمستان غم تابستان خورى و در تابستان غم زمستان . و كارى كه لا محالة بودنى است از آن نه انديشى و راهى كه على التحقيق رفتنى است زاد آن راه برنگيرى . شغل دنيا راست ميدارى و برگ مرگ نسازى . اى مسكين مرگت در قفاست از او ياد آر . منزلت گور است آباد دارد . امروز در خوابى ، باش تا بيدار گردى . امروز مستى ، باش تا هشيار گردى . حطام دنيا جمع ميكنى و از مستحق منع ميكنى ، چه طمع دارى كه جاويد با آن بمانى . باش تا ملك الموت درآيد و جانت غارت كند ، وارث درآيد و مالت غارت كند ، خصم درآيد و طاعتت غارت كند . كرم درآيد و پوست و گوشتت غارت كند . آه اگر با اين غفلت و زلّت و اندرين زحمت و ظلمت دشمن درآيد و ايمان غارت كند . مفلسا كه تو باشى بىتن و بىجان بىمال و سود و زيان ، بىطاعت و بىايمان . و گر ترا در مرگ شكى هست بر شمر كه تا بآدم صفى چند پدر داشته‌اى كه يكى از مرگ نرست . در عالم هيچ كس را بر درگاه عزت آن جاه و حشمت نبود كه مصطفى عربى را ، و با وى مسامحت نرفت خطاب آمد -
إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ
. اى سيّدى كه كلّ كمال نكته‌ايست از كمال تو ، جملهء جمال نقطه‌ايست از جمال تو ، اى مهترى كه ماه روشن سياه گردد اگر بيند طلعت با جمال تو ، خورشيد عالم شيدا گردد از نسيم شمال تو ، رضوان رضا دهد بدربانى صهيب و بلال تو . ملك از فلك نثار كند ستاره‌اى بر خد و قد با اعتدال تو . مشك را رشك آيد از زلف و خال تو . مجد و حمد و ملّت و دولت پيوستهء ميم و حاميم و دال تو . با اين همه منقبت و مرتبت اى سيد ، راه فنات مىببايد رفت و در كف لحد مىببايد خفت . پدرت خليل از اين قهر نرست ، برادرت كليم از اين زهر نجست . اى محمد اكنون كه كار تام شد و قواعد شرع بنظام شد كه :
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ
. منشور رسالت برخواندى ، مكه گشادى ، بر اعدا ظفر يافتى ،