عمار ياسر عمر وى بنود سال رسيد نيزه در دست گرفتى دستش ميلرزيدى مصطفى ( ع ) او را گفته بود آخر قوت تو از طعام دنيا شير باشد ، در حرب صفين عمار حاضر بود نيزه در دست گرفته و تشنگى بر وى افتاده ، شربتى آب خواست ، قدحى شير بوى دادند . يادش آمد حديث مصطفى ( ص ) ، گفت - امروز روز دولت عمار است .
آن شربت بكشيد و پيش رفت و ميگفت : اليوم القى الا حبّة محمدا و حزبه .
اى جوانمرد اين حياة دنيوى پردهايست ظلمانى در روى روزگار تو كشيده ، روز مرگ اين پرده بدست لطف در كشند ، تا تو بسر نقطهء حياة ابد رسى و تا اين حياة بر جاى است بقاء ابدى در پرده است . چون اين پرده برگرفتند بقاء ابدى روى به تو آرد .
و ذلك قوله :
فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً
.
گفتهاند - مؤمن در گور همچون آن كودك است در رحم مادر ، بينديش تا اول در رحم مادر حالت چون بود : ضعيف بودى نه قوت بود نه قدرت ، نه رفتن و گرفتن ، نه شنود و گفتن . ترا در آن ظلمات پيدا آوردم و جگر مادر بسان آئينهء پيش روى تو بداشتم . شكل تو در وى پيدا آوردم تا هر چه ترا بايست بود ما در آن همى خورد و به تو همى رسيد تو در ناز و راحت و كس را از تو خبر نه .
به آخر همان كنم كه به اول كردم . بينايى و گويايى و شنوايى و گيرايى و روايى بستانم ، آن گه در لحد نهم ، چنانك در اول جگر مادر آيينه ساختم ، لحد آئينه سازم ، تا چنانك آنجا راحت نعمت دنيوى به تو همى رساندم و كس را خبر نه ، به آخر راحت بوى بهشت به تو ميرسانم و كس را خبر نه ، تا دانى كه من رحيم و كريم و لطيفام .
بندهء من ، قادر بودم كه بىزندان رحم ترا پيدا آوردمى ، قادر بودم كه زندان لحد تو را بقيامت رسانيدمى ، لكن نه ماه در زندان رحم بداشتم و سالهاى دراز در خاك بداشتم چرا چنين كنم ؟
بندهء من چون خواستم كه يوسف را از دست حسد برادران برهانم سه روز او را در زندان چاه بداشتم و چون خواستم كه ملك مصر به دو سپارم هفت سال او را بزندان بداشتم .
اى يوسف صدّيق ، راحت از دست حاسدان سه روز زندان چاه ارزد . مملكت