در عشق تو گر كشته شوم باكى نيست * كو دامن عشقى كه برو چاكى نيست
ذو النون مصرى گفت : آن زن را پرسيدم كه - من اين اقبلت و اين تريدين ؟
اى زن از كجا رفتهاى و كجا قصد دارى . گفتا - اقبلت من عند اقوام
تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً
الى
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ
. از نزديك قومى بيامدم بيداران بنزديك قومى روم هشياران . ايشان را بصفت و سيرت معروف كردند نه بنام و نسبت . هر كه او شرفى و كرامتى در جهان يافت از صفت و سيرت يافت نه از نام و نسبت ، چه شرف دارد آن نسبت كه فردا بريده گردد ؟ و الحق جل جلاله يقول :
فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ
كدام كرامت است بزرگوارتر از اين كرامت كه رب العزة ميفرمايد « 1 » :
إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ
. آن گه صفت آن قوم ، بيدارى نهاد و بيخوابى كه صفت مشتاقان است و آئين عاشقان ، گفت - چون شب درآيد و آفتاب نهان شود دلهاى ايشان معدن اندوهان شود ، گهى نوحه كنند بزارى ، گهى بنالند از خوارى ، گهى روزنامهء عشق باز كنند و سورهء شوق آغاز كنند ، فرياد درگيرند و سوز بزارى « 2 » دوست را ياد كنند .
همه شب سر بر زانوى « 3 » حيرت نهاده يا روى بر خاك حسرت ماليده و به درد دل و سوز جگر اين نوحه ميكنند كه :
تاريكتر است هر زمانى شب من * يا رب شب من سحر ندارد گويى
اى جوانمرد هر كه شبى بيدار نبوده او رنج بيدارى چه داند ، هر كه شبى بيمار نبوده از درازى شب بيداران چه خبر دارد . اى مسكين هرگز ترا شبى بود كه از درد نايافت مونس ، مونس تو ماه بود و ستاره با تو همراز بود . اى شب دراز بخواب غفلت كوتاه كرده و روز سپيد به معصيت سياه كرده . اى مسكين روز عمرت را شب آمد ، بهار جوانى درگذشت ، گلنارت زرد شد ، عقيقت كاه شده چراغت فرو مرد ، حساب عمر فذلك شد ، روز شمرده به آخر رسيد و بريد در رسيد . امروز ماتم خود بدار و اشك حسرت از ديده فرو بار پيش از آنكه نه چشم ماند نه بينايى ، نه تن ماند نه توانايى ، نه قوت ماند نه دانايى نه كمال ماند نه زيبايى .
هامش
( 1 ) در نسخهء ج : ميگويد
( 2 ) در نسخهء ج : درگيرند و بزارى
( 3 ) در نسخهء ج : بر زانوء