مردى را زنى بود و در كار عشق وى نيك رفته بود و آن زن را سپيديى در چشم بود و مرد از فرط محبت از آن عيب بىخبر بود تا روزى كه عشق وى روى در نقصان نهاد گفت : اين سپيدى در چشم تو كى پديد آمد ، زن گفت آن گه كه كمال عشق ترا نقصان آمد . مصطفى ( ص ) فرمود -
حبّ الشيء يعمى و يصمّ .
دوستى مر مرد را از ديدن عيب محبوب نابينا كند و از ملامت شنيدن كر گرداند تا نه عيب دوست بيند نه ملامت در دوستى وى شنود . سديگر وصف آنست كه لا يتغير بتغيرك به اين كلمت او را از صحبت خلق باز بريد گفت - صحبت كه كنى با حق كن نه با خلق زيرا كه خلق بگردند چون تو بگردى و حق جلّ جلاله بجلال احديت خويش و كمال صمديت خويش هرگز بنگردد اگر چه خلق بگردند .
پير طريقت گفت - الهى تو مؤمنان را پناهى . قاصدان را بر سر راهى . عزيز كسى كه تو او را خواهى . اگر بگريزد او را در راهى . طوبى آن كس را كه تو او رايى ، آيا كه تا از ما خود كرائى .
ذو النون مصرى گفت - زنى را ديدم درين سواحل شام ، زنى كه به صورت زن نمود و بمعنى هزار مرد بيشتر همه عين صفا و ذات وفا بود . ظاهر او همه صفا صفت ، باطن او همه بقا معرفت . نه در صورت اسم و جسم آويخته ، نه در منزل حال و قال رخت افكنده .
مكن در جسم و جان منزل . كه اين دونست و آن و الا * قدم زين هر دو بيرون نه ، نه اينجا باش و نه آنجا
بهستى محبوب هستى خود در باخته ، بصفات محبوب از صفات خود بيزار شده .
ايها السائل عن قصتنا * لو ترانا لم تفرق بيننا
فاذا ابصرتنى ابصرته * و اذا ابصرته ابصرتنا
اى جوانمرد ، محبت سلطانى قاهر است و شرع محبت بر خلاف شرع ظاهر است . در شرع ظاهر همه لطف و رفق و نفع و نواختن است و در شرع محبت همه قهر و عنف و كشتن و خون ريختن است .