عزيز كردهء تو كس خوار نكند بر كشيدهء تو كس نگونسار نكند . بداغ گرفتهء تو كس در او طمع نكند . مؤمنان همه بداغ تواند و در روش خويش با چراغ تواند . بر كشيدگان عطف و نواختگان لطف تواند ، از تارات خلقيت و حالات بشريت در دايرهء عهده قدم بر نقطهء رضا دارند . گاه چون سروى در چمن در مقام خلوتاند ، گاه چون چفته چوگانى « 1 » بر مقام خدمتاند . ايشانند كه در ازل رب العالمين ايشان را نواخته و ميان ايشان برادرى افكنده كه -
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ
برادرى كه هرگز منقطع نشود ، قرابتى كه بريده نگردد ، نسبى كه تا ابد بپيوندد ، همانست كه خبر ميآيد : كلّ سبب و نسب ينقطع يوم القيمة الّا سببى و نسبى . مراد به اين نسب دين و تقوى است نه نسب آب و گل .
اگر نسبت آب و گل بودى بو لهب و بو جهل را در آن نصيب بودى و هو المشار اليه فى قوله :
إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ
اى جوانمرد چون مىدانى كه مؤمنان همه برادران تواند و در نسب ايمان و تقوى خويشان تواند ، حق برادرى بگزار و شرط خويش بجاى آر . زندگانى با ايشان بموافقت كن راه ايثار و فتوت پيش گير و خدمت بىمعارضت كن . ايشان گناه كنند تو عذر خواه ايشان بيمار شوند تو عيادت كن حظّ خود يكسر فرو گذار و نصيب ايشان زيادت كن . اينست حق برادرى اگر سر اين دارى دراى و رنه هجرت كن . ذو النون مصرى را پرسيدند كه صحبت با كه داريم و نشست و خاست با كه كنيم ، گفت : من لا يملك و لا ينكر عليك حالا من احوالك و لا يتغير بتغيرك . فرمود « 2 » صحبت با كسى كن كه وى را ملك نبود يعنى آنچه دارد از مال و ملك نه حق خويش داند حق برادران در آن بيش از حق خويش شناسد .
هر خصومت كه در عالم افتاد از تويى و منى خاست چون تويى و منى از راه برداشتى موافقت آمد و خصومت برخاست .
ديگر وصف آنست كه صحبت با كسى دار كه به هيچ حال بر تو منكر نگردد و اگر در تو عيبى بيند از تو برنگردد .
داند كه آدمى از عيب خالى نيست و بىعيبى و پاكى جز صفت خداوند قدوس نيست .
هامش
( 1 ) در نسخهء ج : حقه چوگانى
( 2 ) در نسخهء ج : گفت