تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
رسول قصد حجرهء خديجه كرد و سلام فريشته اندر همهء ذرات زمين سرايت كرد ، بهر سنگ و كلوخ كه ميرسيد بآواز همى گفت كه : السلام عليك يا رسول اللَّه . هم چنان متغير و متحير بدر حجرهء خديجه آمد . رخسارش زرد گشته ، يك طرف عمامه گشاد شد « 1 » . گفت - يا خديجه زمّلينى دثّرينى ، مرا بخوابان ، چادر بر من پوش ، تا زمانى آرام گيرم ، سر بر بالين نهم من بر خود مىترسم ، نبايد كه ديوانه باشم ، اندر هوا شخصى همى بينم كه هرگز مثل وى نديده‌ام ، از جنس آدميان نيست و بجمال وى كس نيست . با من خطابى همى كند و بنامى همى خواند كه به آن نام كس معروف نيست . ندانم يا خديجه كه در زير اين پرده چيست . سيد ( ص ) ساعتى لطيف اندر خواب شد و باز بيدار گشت . سر از بالين برگرفت ، جبرئيل را در هواى حجره بديد ، على كرسى بين السماء و الارض ، بوى اشارت كرد كه - السلام عليك يا رسول اللَّه . رسول مر خديجه را گفت كه انك آن شخص باجمال با كمال اندر هوا مرا تحيت همى آرد . خديجه مرو را تنگ در برگرفت گفت - اكنون او را همى ، بينى گفت - همى بينم . خديجه عاقله بود و كتاب خوانده و صفت ملك و حال مقربان شناخته ، دست دراز كرد و مقنعه از سر بكشيد و موى برهنه كرد و رسول را هم چنان در برداشت ، گفت - اكنون او را همى بينى . رسول گفت - ناپيدا گشت ، خديجه ديگر بار مقنعه بر سر افكند و موى بپوشيد رسول گفت : يا خديجه اكنون همان صورت خوب باز آمد و او را همى بينم . خديجه بر پاى جست و بخنديد گفت - يا سيد آن تحيت كه او همى گويد مرا و خلق را هم چنان ميبايد گفت ، السلام عليك يا رسول اللَّه ، آنچه جستم يافتم ، غم من بسر آمد درخت اميد من ببر آمد ، هماى عزم من بپر آمد . دير بود تا اين روز را همى جستم . اكنون روى از گرد ادبار بشستم ، يافتم آنچه همى خواستم در طلب اين دولت بسى نشستم و خاستم .
وصل آمد و ز بيم جدايى رستم * با دلبر خود بكام دل بنشستم
يا سيد دل رنجور مدار و خوش باش كه آن شخص كه تو مىبينى فرشتهء امين است و رسول رب العالمين است ، همان فرشته است كه برسالت نزديك موسى
هامش
( 1 ) كذا و ظاهرا شده صحيح است