تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
خويش با من بگوى ، تا ترا درمان سازم ، اگر مراد تو حشمت و رياست است ، قريش همه مطيع من‌اند . از ايشان ترا خدم و حشم سازم و اگر مراد تو توانگرى است چندان كه ترا انديشه است مال به تو رسانم و گر خصمى دارى بگوى تا به قوت خود از تو دفع كنم . ما را دل و جان از بهر تو بىقرار شد . رخسار تو را زرد مىبينم و باطن پر درد . رخسارت زرد چراست و باطنت پردرد چراست ؟ مهتر ( ص ) بگريست گفت - آن درد كه مراست زبان من از بيان آن عاجز است و من درمان آن ندانم . دردى است كه درمان وى همان كس كند كه درد نهاد . من صبر كنم تا همان كس كه اين درد نهاد شفا فرستد و زبان افتقار بنعت انكسار اين ترنم همى كند :
هم تو مگر سامان كنى * را هم به خود آسان كنى وين درد را درمان كنى * زان مرهم احسان تو
چون مدت انتظار بسر آمد و درخت اميد ببرآمد ، شب هجر بپايان رسيد و نسيم صبح وصال بردميد و خورشيد نبوت در فلك سعادت بتابيد ، آن مهتر در آن غار بناليد و در حق زاريد ، گفت - يا دليل المتحيرين و هادى الضالين اى دست گير متحيران و راه نماى سرگشتگان و فريادرس بيچارگان ، بنده را صبر بيش نماند و با وى جز تن درويش و دل پر ريش نماند چون قصهء نياز بدرگاه برداشت ، فرمان رسيد باجزاء عالم تا بسلام و تحيت او را استقبال كنند . سيد عالم از غار بيرون آمد . بهر سنگى كه بگذشت ، بهر درختى كه رسيد ، هر جانورى كه او را پيش آمد ، روى بوى كرد كه : السلام عليك يا نبى اللَّه ، السلام عليك يا رسول اللَّه . و آن مهتر متحير شده كه اين چه حالست و چه كار ، اين چه روز است و چه راز ، اندوه دلش يكى هزار شده و صبر از سينهء وى بيزار شده ، هم در آن غم به خانه باز آمد . خديجه را گفت ندانم كه مرا چه بوده است ، همى ترسم كه شوريده خواهم گشت ، همه روز در سوز بود و همه شب در اندوه بود . ديگر روز در خود صبر نيافت ، هم بدان غار شتافت و بر عادت خود نوحه برآورد كه : يا دليل المتحيرين ندا آمد از جبار قديم ، خداوند عظيم بجبرئيل پيك حضرت بريد رحمت كه - يا