الرؤيا الصادقة فكان لا يرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح . ابتداء وحى كه برسول خدا آشكار گشت اندر خواب بود شش ماه و سر اين خبر آنست كه تا روح پاك وى از ظلمت طبيعت توقى ميگيرد و كلمات الهيت را بافاضت جود حق تلقى مىكند تا بلطائف مشاهدت مهذب و مقرب گردد .
شش ماه جان مقدس وى بدين لطائف ، بتدريج وحى حق قبول همى كرد ، چون نسيم وحى پاك بجان پاك وى رسيدى ، بآشيان صورت بازشتافتى و آن خواب كه ديدى كفلق الصبح پيدا آمدى و در آن روزگار شخص شريف آن مهتر از روح لطيف وى مدد همى گرفت تا جسم او مانند روح گشت در صفا و بها . آن گه پيغام و امر الهى بعد از كمال مدت شش ماه بر شخص وى ظاهر گشت و روح القدس جبرائيل بعد از آن كه مكاشف روح وى بود مشاهد حس وى شد و به چشم سر بديد .
چون آن حال بدين كمال رسيد ملكى صورت گشت از صحبت خلق دور شد و سلوت همه اندر خلوت جست و عزلت اختيار كرد بغار حرا باز شد و آن غار صومعهء شخص وى گشت ، از خلق نفور گشته و از خويش و پيوند دور شده سراى و خانه يكبارگى وداع كرده . گاهى در هواء بسط جولان كردى ، گاهى در عالم قبض ميدان كردى .
هفتهاى برو بگذشتى كه از آدميان كس او را نديدى و از او سخن نشنيدى . در بوتهء اختيارش همى گداختند و در ميدان انتظارش همه تاختند . كس نمىدانست كه آن مهتر عالم را چه در دست ، بحالتى شد كه مردم از وى بگفت و گوى افتادند . يكى ميگفت - عاشق است ، درمان او وصال بود . يكى ميگفت - درويش است ، درمان او مال بود . يكى ميگفت - يتيم است و درمانده ، سامان او بخت و اقبال بود . يكى ميگفت - سوداش گرفته صبر بايد كرد كه تا عاقبتش بر چه حال بود . خويشان او همه رنجور گشته كه اين عزيز ما را چه چشم بد رسيده كه در اندوه و غم چنين متحير شده و زبان حال او ميگويد :
اندوه اين جهان بسر آيد جز آن من * معروف شد بگيتى نام و نشان من
بو طالب بر وى مشفق و مهربان بود ، گفت - اى چشم و چراغ من و اى ميوهء دل من ، مرا طاقت نماند كه ترا بدين صفت مىبينم . اگر ترا غمى است ، غم