كردند . و در آن روزها مر عثمان را تبع بسيار پديد آمد از مؤمنان و به آن سبب گفت و گوى در مكه افتاد و عداوت قريش ظاهر گشت و جماعتى از لشكر قريش بشب برخاستند و به طرف لشكر اسلام آمدند و فرصت همى جستند . ياران رسول بيدار بودند ، برخاستند و به يكديگر درآويختند و قومى از هر دو جانب مجروح گشتند و تنى چند از ايشان بدست اهل اسلام اسير گشتند ، پس خبر در افتاد كه مكيان عثمان را بكشتند ، رسول خدا عظيم دلتنگ شد . سوگند ياد كرد كه اگر او را كشتهاند من باز نگردم الا بحرب و بقتل هر كه فرا پيش آيد تا مكافات ايشان بايشان رسانم . آن گه رسول برخاست و در زير آن درخت شد كه قرآن آن را نام برده كه :
تَحْتَ الشَّجَرَةِ
و كانت سمرة و معقل بن يسار المزنى قائم عليه رافع غصنا من اغصانها . عمر خطاب را فرمود كه بآواز بلند ندا كن تا ياران جمله حاضر آيند كه جبرئيل آمده از حضرت عزت و ما را بيعت فرمود . عمر آواز برداشت و ندا كرد . خروشى و جوشى در لشگرگاه افتاد . هر كه در لشكرگاه بود روى برسول آورد مگر يك تن كه در نفاق متهم بود و هو جد بن قيس فانه اختبأ تحت ابط ناقته . همه با رسول بيعت كردند كه با قريش حرب كنند و از قتال نگريزند و پشت بندهند و اين بيعت را بيعة الرضوان گويند و آن اصحاب را اصحاب الشجرة گويند . و كان علامة اصحاب رسول اللَّه ( ص ) معه فى غزاة يا اصحاب الشجرة ، يا اصحاب سورة البقرة . چون از بيعت فارغ شدند و ساز حرب بساختند ، قريش انديشمند شدند . عروة ابن مسعود الثقفى قريش را گفت شما دانيد كه من با شما موافقام و در من تهمتى نيست اگر صواب باشد تا من بروم و از حال وى بررسم تا در هر چه كنيم بر بصيرت باشيم . عروة آمد بنزديك رسول و گفت يا محمد كار تو از دو بيرون نيست : اگر بهتر آيى و ترا ظفر بود ، خلقى را از ايشان بكشى و مستاصل كنى . و هرگز شنيدى كه كسى قوم و قبيلهء خود را نيست كند و اصل خود را خراب كند و اگر بهتر نيايى اين قوم تو بگريزند و ترا تنها بگذارند و به هيچ حال ترا صواب نباشد . با قريش قتال كردن و بسبب اين قوم رذال اهل خود را مقهور داشتن . بو بكر صديق خشم گرفت و برو حرج كرد و بتان را دشنام داد و كسى را كه با ايشان نازد و گفت شما براى بت