تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
آن بود كه رسول خدا در سال ششم از هجرت قصد زيارت كعبه كرد و هفتاد شتر با خود ميبرد كه قربان كند . اين خبر به مكه رسيد و قريش هم جمع شدند ، با ساز حرب و آلت جنگ همه به راه آمدند و اتفاق كردند كه رسول را بقهر باز گردانند و نگذارند كه در مكه شود . رسول گفت : ما را كسى بايد كه دلالت كند براهى كه ايشان ما را ندانند و نبينند . دليلى فرا پيش آمد و ايشان را بكوه و شكسته همى برد تا بهامون حديبيه رسيدند . چون مكيان آگاه شدند ، ايشان فرو آمده بودند . مركب رسول ( ص ) آنجا زانو به زمين زد . رسول گفت : حبسها حابس الفيل ، آن گه گفت : هر چه قريش از من درخواهند از تعظيم خانه و صلت رحم ، ايشان را مبذول دارم . در آن حال عكرمه با پانصد سوار كفار بحرب بيرون آمدند ياران رسول از آن كه بعمره احرام گرفته بودند سلاح نتوانستند گرفت . رسول خدا با خالد بن وليد گفت اين عمّ تو است شرّ وى ترا كفايت بايد كرد . خالد بيرون آمد . و گفت : انا سيف اللَّه و سيف رسوله . اين نام بر وى برفت و حقيقت شد ، پس ياران ايشان را به سنگ بتاختند و بهزيمت كردند . پس رسول خدا خراش بن ابى اميّة الخزاعى به مكه فرستاد تا با اشراف قريش سخن گويد و ايشان را خبر دهد كه رسول بحرب و جنگ نيامده كه بعمره آمده و زيارت كعبه ، و خراش را بر شتر خود نشاند ، شترى كه نام وى ثعلب بود . كافران بوى التفات نكردند و سخن وى نشنيدند و دانستند كه آن مركب رسولست ، آن را پى زدند و خواستند كه خراش را بكشند اما قومى ديگر ايشان را از قتل وى منع كردند و او را رهايى دادند . خراش باز آمد و احوال با رسول بگفت . رسول ( ص ) خواست كه عمر خطاب را فرستد بپيغام بايشان . عمر گفت يا رسول اللَّه ايشان صلابت من دانند و مرا بنزديك ايشان خويش و پيوند نيست ، كه اگر حاجت افتد مرا يارى دهند ، اما عثمان مردى رفيق مشفق است و در ميان ايشان خويشان دارد كه وى را يارى دهند ، فرستادن وى مگر صوابتر آيد . رسول خدا سخن عمر بپسنديد و عثمان را گفت - ترا به مكه بايد رفت و قريش را ببايد ديد و بوجه الفت و رفق سخن بايد گفت مگر صلاحى پديد آيد . يا عثمان قريش را گوى كه محمد بحرب شما نيامده و قصد وى جز زيارت كعبه و طواف نيست و شتران آورده قربانى را او ، را منع مكنيد كه اگر شما منع كنيد لا بد با شما حرب كند .
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 222 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )