ميگويد - دلهاى مؤمنان و سرّهاى دوستان در حمايت خود آوردم و در عنايت و رعايت خود بداشتم . تا نه كدورت خواطر عجب در آن شود ، نه ظلمت هواجس نفس پيرامن آن گردد و هر كه ازين دو خصلت خلاص يافت ، اندر راه دين بروشنايى شمع يقين روان گشت . عمل او همه اخلاص بود ، گفت او همه صدق بود ، قبلهء او حق بود سرّ او صافى بود ، همّت او عالى بود ، سينهء او خالى بود ، روش او مكاشفة فى مكاشفة و ملاطفة فى ملاطفة و مشاهدة فى مشاهدة .
قوله :
تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ
اين حروف فرو فرستادهء خداوند است ، نامه و پيغام او ، گفت شيرين و سخنان پرآفرين او .
از خداوندى كه عزيز است نام او . و يقال - العزيز هو المعزّ للمؤمنين بانزال الكتاب عليهم . عزيز بمعنى معزّ است يعنى كه - مؤمنان را عزيز كرد كه ايشان را اهل خطاب خود كرد و ايشان را سزاءنامه و پيغام خود كرد . دلهاشان معادن انوار اسرار خود كرد . هفتصد هزار سال آن پاكان مملكت و مقرّبان درگاه عزت ، سجّادهء طاعات در مقام كرامات فرو كرده بودند و در خانگاه عصمت بر مصلّاى حرمت تكيهء خدمت زده كه :
وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ
. هرگز بر درگاه عزت آن قربت نيافتند و آن منزلت نديدند كه اين خاكيان ديدند ، زيرا كه ايشان ، بندگان مجرداند و اينان بندگاناند و دوستان ، « يحبهم و يحبونه نحن اوليائكم » آن فرشتگان مرغان پرندهاند و اينان قانتان و ساجداناند . نهادهاى لطيف ايشان بعصمت آراسته و از زلّت پيراسته . اما آشيان مرغان ، ديگر است و صدف جوهر شب افروز ديگر . نهاد آدمى ، صدف جوهر دل است و دل ، صدف جوهر سرّست و سرّ ، صدف جوهر نظر حق است . تو گويى خاك سبب خرابى است ، من گويم گفتهء ايشانست كه : الخراب وطن الحق . تو گويى وطنى مجهولست من گويم وطن مجهول موضع گنج سلطانست . آن عزيزى گفته :
دين ز درويشان طلب زيرا كه شاهان را مقيم * رسم باشد گنجها در جاى ويران داشتن
ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ
معنيه الا للحق و اقامة