مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ
راجعة الى عاد و ثمود و فى قوله :
وَ مِنْ خَلْفِهِمْ
راجعة الى الرسل .
أَلَّا تَعْبُدُوا
يعنى بان لا تعبدوا
إِلَّا اللَّهَ قالُوا لَوْ شاءَ رَبُّنا
منا الايمان الذى تدعون انه يريده بارسالكم
لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً
بدل هؤلاء الرسل فلم يتخالجنا شك فى امرهم .
فَإِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ
اى - انا بما تدّعون انّكم ارسلتم به كافرون ، كقوله :
يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ . . .
و هذا واسع فى كلام العرب .
روايت كنند از جابر بن عبد اللَّه و از محمد بن كعب القرظى كه جمع قريش روزى بهم نشسته بودند با يك ديگر ميگفتند : اين كار محمد بر ما مشكل شد و نفرى از عزيزان ما چون حمزهء عبد المطلب و عمر خطاب و ديگران با دين وى گشتند و كار وى روز بروز بالا ميگيرد ، كسى بايد كه در كهانت و سحر دستى دارد و صنعت شعر نيكو داند تا با وى سخن گويد و باز داند كه مادّت علم وى از كجاست و حاصل دعوى وى چيست . عتبة بن ربيعه برخاست گفت : كار منست كه من شعر شنيدهام و در سحر و كهانت بيگانه نباشم ، اگر سخن محمد ازين جنس است بر من پوشيده نشود .
و رسول صلوات اللَّه و سلامه عليه تنها به مسجد نشسته بود عتبه بيامد و با رسول عليه السلام برفق و بحرمت سخن در گرفت گفت : يا محمد ما ترا از خويشتن دانيم و مكانت و منزلت خود در نسب قريش شناختهايم : امّا كارى عظيم با ايشان بر دست گرفتهاى ، جمع ايشان پراكنده كردى ، پيران ايشان را حرمت برداشتى ، خدايان ايشان را عيب كردى ، دين پدران بباد بردادى ، اكنون چند سخن از من بشنو و در ان نظرى كن ، چند چيز بر تو عرضه كنم و اختيارى بكن . رسول ( ص ) فرمود : قل يا ابا الوليد - هان بگو تا چه خواهى گفت اى بو الوليد . عتبه گفت : يا ابن اخى اگر اين كار كه بيش گرفتهاى و اين دين كه تو آوردهاى مقصود تو جمع مال است ما ترا چندان مال جمع كنيم كه در قريش هيچ كس از تو توانگرتر نباشد ، و اگر شرف و سيادت و سرورى ميخواهى ما ترا بر همه قريش لا بل بر همه عرب سرور و مهتر كنيم ، و اگر غلمت شهوت ترا رنجه ميدارد ده زن از كرايم قريش بزنى به تو دهيم ، و اگر ريّى به تو مىآيد از روى كهانت ترا درمان ساز پديد كنيم ، اگر شعرست كه در صدر تو ميجوشد ، عجب نيست كه شما