گفت : و مرا با ابو بكر دوستى بود بغايت ، برخاستم و نزديك وى شدم و اين سخن به او گفتم كه چنين حديثى شنيدم و در دل من اثر كرد ، ابو بكر بدانست كه از عالم غيب درى در دل وى گشادند و حلقهء دل وى بجنبانيدند واو را بر سر راه آوردند در نصيحت بيفزود گفت : اى عثمان تو مردى عاقل و هوشيارى و زيرك ، نميدانى كه پرستش جماد نه كار زيركان است و نه مقتضى عقل ؟ اگر تو رسول را بينى كار بر تو روشن شود و چنان دانم كه اين بند گشاده گردد ، عثمان برخاست و رفت تا به حضرت آن مهتر عالم و سيّد ولد آدم صلوات اللَّه و سلامه عليه ، گفتا : چون چشم من بر وى افتاد مهر و محبت وى همه دلم بگرفت ، گويى شمعى در سينهء من بيفروختند و از كمينگاه غيب كمندى بينداختند ، رسول خدا عليه الصّلاة و السّلام آثار آن در چهرهء من بديد ، گفت : اى عثمان من فرستادهء اللّهام ، وحى گزار و پيغام رسان او به تو و به همه جهانيان ، بگو : لا إله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه ، عثمان كلمهء شهادت بگفت و رسول بايمان وى شاد گشت ، آن گه بس روزگارى بر نيامد كه رقيه را از عتبه باز ستد و به عثمان داد و از نيكويى كه هر دو بودند ، مردمان گفتند : جمع الشمس و القمر - ماه و آفتاب بهم رسيدند
روى عن عائشة قالت : كان رسول اللَّه ( ص ) مضطجعا فى بيته كاشفا عن فخذيه او ساقيه فاستأذن ابو بكر فاذن له و هو على تلك الحال يتحدث ثم استأذن عمر و اذن له و هو كذلك يتحدث ثم استأذن عثمان فجلس رسول اللَّه ( ص ) و سوّى ثيابه فلمّا خرج قالت عائشة : دخل ابو بكر فلم تهتشّ له و لم تباله ثمّ دخل عمر فلم تهتشّ له و لم تباله ثمّ دخل عثمان فجلست و سوّيت ثيابك ؟
فقال : الا استحيى من رجل تستحيى منه الملائكة و قال : « لكلّ نبىّ رفيق و رفيقى فى الجنّة عثمان » .
و
عن انس قال : لمّا امر رسول اللَّه ( ص ) ببيعة الرّضوان كان عثمان رسول اللَّه ( ص ) الى مكة فبايع النّاس فقال رسول اللَّه ( ص ) : « انّ عثمان فى حاجة اللَّه و حاجة رسوله » فضرب باحدى يديه على الأخرى فكانت يدا رسول اللَّه ( ص ) لعثمان خيرا من ايديهم لانفسهم .
قوله :
أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ
لدينه «
وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ »
اى - اولوا العلم باللّه .