بو يزيد بسطامى گويد : وقتى در خمار شراب عشق بودم در خلوت
« انا جليس من ذكرنى »
بستاخى بكردم و از ان بستاخى بار بلا بسى كشيدم و جرعهء محنت بسى چشيدم گفتم : الهى ! جوى تو روان اين تشنگى من تا كى ، اين چه تشنگى است و جامها مىبينم پياپى !
زين نادرهتر كرا بود هرگز حال * من تشنه و پيش من روان آب زلال
عزيز دو گيتى چند نهان باشى و چند پيدا ، دل حيران گشته و جان شيدا ، تا كى ازين استتار و تجلّى آخر كى بود آن تجلى جاودانى ، چند خوانى و چند رانى ، بگداختم در آرزوى روزى كه در ان روز تو مانى ، تا كى افكنى و برگيرى ، اين چه وعد است بدين درازى و بدين ديرى ؟ گفتا بسرم الهام دادند كه با يزيد خبر ندارى كه به اين طائفه گوشت بىجگر نفروشند و در انجمن دوستى جز لباس بلا نپوشند ، بگريز اگر سر بلا ندارى و رنه خونت بريزند . بو يزيد گفت : در بستاخى بيفزودم و به بيخودى گفتم : الهى ! من گريختم لطف تو در من آويخت ، آتش يافت بر نور شناخت كرم تو انگيخت ، از باغ وصال نسيم قرب مهر تو انگيخت ، باران فردانيّت بر گرد بشريّت فضل تو ريخت .
اوّل تو حديث عشق كردى آغاز * اندر خور خويش كار ما را مىساز
ما كى گنجيم در سرا پردهء راز * لافيست بدست ما و منشور نياز
گفت : آخر بسرّم ندا آمد و از آسمان لطف باران برّ آمد ، درخت اميد ببر آمد و اشخاص پيروزى بدر آمد ، كى پاى به گل فرو شده دست بيار .
پير طريقت گفت : نه پيدا كه عزّت قدم ؛ رهى را چه ساخته از انواع كرم ، رهى را اوّل قصدى دهد غيبى تا از جهانش باز برد ، پس نورى دهد روشن تا از جهانيانش باز برد ، پس كششى دهد قربى ، تا از آب و گل باز برد ، چون فرد شود ؛ آن گه وصال فرد را شايد .
جويندهء تو همچو تو فردى بايد * آزاد ز هر علّت و دردى بايد
زان مىنرسد بوصل تو هيچ كسى * كاندر خور غمهاى تو مردى بايد