اخلاص چيست ؟ گفت :
« سرّ من سرىّ استودعته قلب من احببت من عبادى »
- گفت :
گوهرى است كه از خزينهء اسرار خويش بيرون آوردم و در سويداى دل دوستان خويش وديعت نهادم . اين اخلاص نتيجهء دوستى است و اثر بندگى ، هر كه لباس محبّت پوشيد و خلعت بندگى بر افكند ؛ هر كار كه كند از ميان دل كند . دوستى حقّ جلّ جلاله با آرزوهاى پراكنده در يك دل جمع نشود . فريضهء تن نماز و روزه است و فريضهء دل دوستى حقّ . نشان دوستى آنست كه هر مكروه طبيعت و نهاد كه از دوست به تو آيد بر ديده نهى .
و لو بيد الحبيب سقيت سمّا * لكان السّمّ من يده يطيب
آن دل كه تو سوختى ترا شكر كند * و ان خون كه تو ريختى به تو فخر كند
و انّ دما اجريته لك شاكر * و انّ فؤادا رعته لك حامد
زهرى كه به ياد تو خورم نوش آيد * ديوانه ترا بيند و با هوش آيد
«
خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ
» - آسمان و زمين و روز و شب آفريد تا صفت قدرت خود بخلق نمايد ، بدانند كه او قادر بر كمال است و صانع بىاحتيال است ، بر وحدانيّت او از صنع او دليل گيرند . آدم و آدميان را بيافريد تا ايشان را خزينهء اسرار قدم گرداند ، و نشانهء الطاف كرم
« كنت كنزا خفيّا فاحببت ان اعرف »
ذات و صفات منزّه داشتم ؛ عارف ميبايست ، جلال و جمال بىنهايت داشتم ؛ محبّ ميبايست ، درياى رحمت و مغفرت بموج آمده ؛ مرحوم ميبايست . مخلوقات ديگر با محبّت كارى نداشتند از انك هرگز در خود همّت بلند نديدند ، آن يك تويى كه همّت بلند دارى . فريشتگان و كارى راست بسامان از ان است كه با ايشان حديث محبّت نرفته ، و آن كنوز رموز كه در نهاد آدميان تعبيه است در ايشان ننهاده ، آن زير زبرى آدميان آن تحيّر و دهشت ايشان آن قبض و بسط ايشان حزن و سرور ايشان غيبت و حضور ايشان جمع و تفرقت ايشان شربتهاى زهرا ميغ ساخته بر دست ايشان تيغها آهخته بر گردن ايشان ، اينهمه با ايشان از انست كه شمّهاى از گل محبّت رسيده بمشام ايشان .
عشق تو مرا چنين خراباتى كرد * و رنه بسلامت و بسامان بودم