تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
تا گمشدگان را به راه نجات خوانى ، مهجوران را از زحمت هجران براحت وصال آرى ، رنجوران را از ظلمت ادبار بساحت اقبال آرى ، مكارم اخلاق به اين قرآن تمام كنى ، قوانين شرع بوى نظام دهى . اى محمد ! هر كجا نور ملت تو نيست همه ظلمت شرك است ، هر كجا انس شريعت تو نيست همه زحمت شكّ است . اى محمد ! ما عزّ دولت تو و شرف رسالت تو تا ابد پيوستيم . «
فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ
» - اكنون همه ما را باش سرّ خود با ما پرداخته و از اغيار دل برداشته و از بند خويش و تحكّم خويش باز رسته ، رسول خدا صلوات اللَّه و سلامه عليه به اين خطاب چنان ادب گرفت كه جبرئيل آمد و گفت : يا محمد أ تختاران تكون ملكا نبيّا او عبدا نبيّا - آن دوست‌تر دارى كه ملكى پيغامبر باشى يا بنده‌اى پيغامبر ؟ گفت : خداوندا بندگى خواهم و ملكى نخواهم ملكى ترا مسلّم است و بندگى ما را مسلّم ، مأوى من جز لطف تو نيست و پناه من جز حضرت عزّت تو نيست ، اگر ملك اختيار كنم با ملك بمانم و آن گه افتخار من بملك من باشد لكن بندگى اختيار كنم تا مملوك تو باشم و افتخار من بملك تو باشد ، ازينجا گفت : « انا سيّد ولد آدم و لا فخر » - منم مهتر فرزند آدم و بدين فخر نيست ، فخر ما كه هست بدوست نه به غير او ، كسى كه فخر كند به چيزى كند كه آن بر او بود نه فرود او ، در هر دو كون هيچيز بر ما نيست ؛ پس ما را به هيچ چيز فخر نيست فخر ما به خالق است زيرا كه بر ما كسى نيست جز او ، اگر به غير او فخر كنم به غير او نگرسته باشم و فرمان « فاعبد اللَّه مخلصا » بگذاشته باشم و بگذاشت فرمان نيست و به غير او نگرستن شرط نيست لا جرم به غير او فخر نيست .
فان سمّيتنى مولى فمولاى الّذى تدرى * و ان فتّشت عن قلبى ترى ذكراك فى صدرى
«
أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ
» - سزاى اللَّه عبادت پاك است بى نفاق و طاعت باخلاص بىريا ، و گوهر اخلاص كه يابند در صدف دل يابند در درياى سينه ، و از اينجاست كه حذيفه گويد رضى اللَّه عنه : از ان مهتر كائنات پرسيدم صلوات اللَّه و سلامه عليه كه اخلاص چيست ؟ گفت : از جبرئيل پرسيدم كه اخلاص چيست ؟ گفت : از ربّ العزة پرسيدم كه