فعل او ، كوزهگر را رسد در حرفت خود كه از بعضى گل كوزه كند و از بعضى كاسه و از بعضى خنبره « 1 » ؛ و كس را نرسد كه اعتراض كند بر وى ، سلطان را رسد كه بعضى بندگان خود را ستوربانى دهد و بعضى را خزينه دارى و بعضى را جان دارى ؛ و كس را نرسد كه برو اعتراض كند ، پس خداوند كونين و عالمين كه هفت آسمان و هفت زمين ملك و ملك اوست همه بنده و چاكر او ؛ اگر يكى را بخواند و بنوازد و يكى را براند و بيندازد ؛ كرا رسد كه بر او اعتراض كند ، بسيار فعلها بود كه از ما زشت بود و از اللَّه نيكو بود و پسنديده ، او را جلّ جلاله تكبّر رسد و ازو نيكو بود و ما را نرسد و از ما زشت بود زيرا كه او خداوندست و ما بنده ، او آفريدگارست و ما آفريده ، او جلّ جلاله آن كند كه خود خواهد و آنچه خواهد كه كند ؛ كردش نيكو بود زيرا كه نخواهد كه كند مگر آنكه در حكمت نيكو بود . نگونسار باد معتزلى كه گفت : اللَّه گناه نخواهد بر بنده كه خواستن گناه زشت بود ، نه چنانست كه معتزلى گفت ، اللَّه در ازل آزال دانست كه بنده چكند نخواست كه آنچه وى داند چنان نبود كه پس علم وى خطا بود ، اللَّه در ازل دانست كه قومى كافر شوند و اللَّه ايشان را بيراه كند چنانك فرمود :
« وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ »
چون از كسى كفر داند و آن گه نخواهد كه آن كفر كه از وى داند هم چنان بود و خواهد كه از وى ايمان بود پس خواسته بود كه علم وى خطا شود و آن در خداوندى نقص بود تعالى اللَّه عمّا يقول المعتزلى علوّا كبيرا . اعتقاد چنان كن كه حقّ جلّ جلاله از ما گناه داند و ما جز آن نكنيم كه وى از ما داند و آن دانش وى گناه را بر وى عيب نه و ما را در علم وى حجّت نه ، همچنين گناه ما بارادت و خواست اوست و آن خواستن گناه از وى زشت نه و خواست وى ما را حجت نه ، و درين خواستن گناه از ما غرض آنست تا دانستهء وى حاصل آيد همچنانك وى دانست . قال عمر بن عبد العزيز : اذا خاصمتكم القدرية فخاصموهم بالعلم تخصموهم ، معنى ذلك انّ الرّجل اذا اقرّ بانّ اللَّه عزّ و جلّ علم من العبد ما هو عامله ثمّ قال : لم يشأ اللَّه ان يعمل العبد ما علم منه فقد نقض فى نفسه ما حاول ابرامه و وصف اللَّه با عجز عجز ، و ان قال لم يعلم من العبد ما هو عامله فقد وصف اللَّه بالجهل و لهم الويل
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : خمره .