عبادت ، فريشته قرص آفتاب از مغرب باز گردانيد از بهر وى تا نماز ديگر بوقت خويش بگزارد و آن وى را معجزهاى گشت ، و چنانك اين معجزه از بهر سليمان پيغامبر پيدا گشت ، درين امّت از بهر امير المؤمنين على بن ابى طالب ( ع ) از روى كرامت پيدا گشت .
در خبر است كه مصطفى صلوات اللَّه و سلامه عليه سر بر كنار على نهاد و بخفت ، على ( ع ) نماز ديگر نكرده بود ، نخواست كه خواب بر رسول قطع كند ، مرد عالم بود گفت : نماز طاعت حقّ و حرمت داشت رسول طاعت حق ، هم چنان مىبود تا قرص آفتاب به مغرب فرو شد . مصطفى ( ص ) از خواب در آمد ، على گفت : يا رسول اللَّه وقت نماز ديگر فوت شد و من نماز نكردم ، رسول گفت : اى على چرا نماز نكردى ؟ گفت : نخواستم كه لذّت خواب بر تو قطع كنم ، جبرئيل آمد كه يا محمد حق تعالى مرا فرمود تا قرص آفتاب را از مغرب باز آرم تا على نماز ديگر بوقت بگزارد ، بعضى ياران گفتند :
قرص آفتاب را چندان باز آورد كه شعاع آفتاب ديديم كه بر ديوارهاى مدينه ميتافت .
«
قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي
» لم يطلب الملك الظاهر و انّما اراد به ان يملك نفسه فانّ الملك على الحقيقة من يملك نفسه و من ملك نفسه لم يتّبع هواه . سليمان به اين دعا ملك خواست بر نفس خويش گفت : بار خدايا چنانك خلق عالم را زير دست من كردى ؛ اين نفس را زير دست من كن تا در طاعت وى نباشم و بر پى هواى وى نروم ، طاعت نفس و طاعت حقّ ضد يكديگراند ، و الضّدّان لا يجتمعان . نكو گفت آن جوانمرد :
با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست * يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن « 1 »
مصطفى عليه الصلاة و السلام پيوسته گفتى :
« اللّهم لا تكلنا الى انفسنا طرفة عين و لا اقلّ من ذلك » .
يوسف صديق را عليه السلام آن همه بلا رسيد از چاه و زندان و
هامش
( 1 ) - اين بيت از سنايى غزنوى است .