مرغ اقبال ماست ، و در مرغزار دل مؤمن چشمهء فيض نظر جلال ماست ، اينت خلوتگاه مبارك ! اينت روضهء با نزهت ! اينت چشمهء زلال بى هيچ آفت ! غارى كه ما در سينهء تو سازيم مأوى گاه ديو نباشد ، درختى كه در باطن تو ما نشانيم كه
« أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ »
بر آن درخت مرغ وسوسهء شيطان آشيانگاه نسازد ، چشمهاى كه از ساحت سينهء تو سازيم و بر جو شد از ان چشمه جز آب افضال نيايد ، آن غار كه در سينهء تو ساختيم متعهد آن غار ما بوديم . درختى كه در سينهء تو نشانديم مربى آن درخت ما بوديم ، گوهر معرفت كه در صدف دل تو نهاديم حارس آن گوهر ما بوديم .
در قصّه آوردهاند كه چون يونس عليه السلام از ان ظلمت نجات يافت و از ان محنت برست و با ميان قوم خود شد ، وحى آمد بوى كه فلان مرد فخارى را گوى تا آن خنورها و پيرايهها كه به اين يك سال ساخته و پرداخته همه بشكند و بتلف آرد ، يونس به اين فرمان كه آمد اندهگن گشت و بر ان فخارى بخشايش كرد گفت : بار خدايا مرا رحمت مىآيد بر آن مرد كه يك ساله عمل وى تباه خواهى كرد و نيست خواهد شد ، آن گه اللَّه فرمود : اى يونس بخشايش مىنمايى بر مردى كه عمل يك سالهء وى تباه و نيست مىشود و بر صد هزار مرد از بندگان من بخشايش ننمودى و هلاك و عذاب ايشان خواستى يا يونس لم تخلقهم و لو خلقتهم لرحمتهم .
بشر حافى را بخواب ديدند گفتند حق تعالى با تو چه كرد ؟ گفت با من عتاب كرد گفت : اى بشر حافى آن همه خوف و وجل در دنيا ترا از بهر چه بود ؟ اما علمت انّ الرحمة و الكرم صفتى - ندانستى كه رحمت و كرم صفت منست ؟ ! فردا مصطفى عربى را در كار گنهكاران امّت شفاعت دهد تا آن گه كه گويد خداوندا مرا در حق كسانى شفاعت ده كه هرگز هيچ نيكى نكردهاند ، فيقول اللَّه عز و جل يا محمد هذا لي - اى محمد اين يكى مراست حق من و سزاى من است ، آن گه خطاب آيد كه : اخرجوا من النّار من ذكرنى مرّة فى مقام أو خاف منّى فى وقت .
اين آن رحمت است كه سؤال در وى گم گشت ، اين آن لطف است كه انديشه