«
وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ
» چرا بزرگوار و عظيم نباشد ذبيحى كه اللَّه فرستد ! جبرئيل آرد ، ابراهيم پذيرد فداى اسماعيل شود .
قوله :
وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ
- محمد بن احمد العابد گويد : در مسجد اقصى نشسته بودم ، روز آدينه بعد از نماز ديگر كه دو مرد را ديدم يكى بر صفت و هيئت ما ، و آن ديگر شخصى عظيم بود قدّى بلند و پيشانى فراخ پهن قدر ذراعى ، اين شخص عظيم از من دور نشست و آنكه بر صفت و قد ما بود فرا پيش من آمد و سلام كرد ، جواب سلام دادم و گفتم : من انت رحمك اللَّه - تو كيستى و آن كه از ما دور نشسته كيست ؟ گفت من خضرم و او برادر من است الياس . گفتا : رعبى از ايشان در دل من آمد و بلرزيدم ، خضر گفت : لا بأس عليك نحن نحبّك - ما تو را دوست داريم چه انديشه برى ؟ آن گه گفت : هر كه روز آدينه نماز ديگر بگزارد و روى سوى قبله كند و تا بوقت فرو شدن آفتاب همى گويد : يا اللَّه يا رحمن ، رب العزة دعاى وى مستجاب گرداند و حاجت وى روا كند . گفتم : آنستنى آنسك اللَّه بذكره ، گفتم طعام تو چه باشد ؟ گفت : كرفس و كماه ، گفتم : طعام الياس چه باشد ؟ گفت : دور غيف حوارى هر شب وقت افطار ، گفتم :
مقام او كجا باشد ؟ گفت : در جزائر دريا ، گفتم : شما كى با هم آئيد ؛ گفت : چون يكى از اوليا از دنيا بيرون شود هر دو برو نماز كنيم ، و در موسم عرفات بهم آئيم و بعد از فراغ مناسك ؛ او موى من باز كند و من موى او باز كنم . گفتم : اولياء اللَّه را همه شناسى ؟
گفت : قومى معدود را شناسم ، آن گه گفت : چون رسول خدا ( ص ) از دنيا بيرون شد زمين باللّه ناليد كه : بقيت لا يمشى علىّ نبى الى يوم القيمة ، رب العالمين فرمود : من ازين . امّت مردانى را پديد آرم كه دلهاى ايشان بر دلهاى انبيا باشد . آن گه خضر برخاست تا رود من نيز برخاستم تا با وى باشم ، گفت : تو با من نتوانى بودن من هر روز نماز بامداد به مكه گزارم در مسجد حرام ، و هم چنان نشينم نزديك ركن شامى در حجر تا آفتاب بر آيد ، آن گه طواف كنم و دو ركعت خلف المقام بگزارم و نماز پيشين به مدينهء مصطفى گزارم و نماز شام به طور سينا و نماز خفتن بر سدّ ذو القرنين ، و همه شب آنجا پاس دارم چون وقت صبح باشد نماز بامداد با مكه برم در مسجد حرام