او ، موسى را گفت :
جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا
اخبارست از صفت او ، مصطفى را فرمود :
أَسْرى بِعَبْدِهِ
از صفت خود اخبارست در حقّ او . ابراهيم در مقام تفرقت بود ، موسى در عين جمع بود ، مصطفى در جمع جمع بود . نشان تفرقت ابراهيم
« إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ »
، نشان جمع موسى
« وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا »
، نشان جمع جمع مصطفى عليه الصلاة و السلام
« دَنا فَتَدَلَّى »
. بر ذوق اهل معرفت «
إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي
» اشارت است بانقطاع بنده ، و معنى انقطاع با حق بريدن است در بدايت بجهد و در نهايت بكلّ در بدايت تن در سعى و زبان در ذكر و عمر در جهد ، و در نهايت با خلق عاريت و با خود بيگانه وز تعلّق آسوده ، صد سال آفتاب از مشرق برآيد و به مغرب فرو شود تا منقطعى را ديدهء آن دهند كه مقام خلق از مقام حق باز شناسد و بدايت از نهايت باز داند واسطى گفت : خليل از خلق به حق ميشد و حبيب از حقّ بخلق مىآمد ، او كه از خلق به حق شود حق را بدليل شناسد و او كه از حق بخلق آيد دليل را به حق شناسد ، نه بينى كه خليل از راه دليل در آمد بهر دليلى كه ميرسيد در و همى آويخت كه « هذا ربى » و اين بدايت حال وى بود چون بنهايت رسيد جمال توحيد بديدهء عيان بديد گفت : «
إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ
» .
پير طريقت گفت : الهى ! او كه حق را بدليل جويد ببيم و طمع پرستد ، و او كه حق را باحسان دوست دارد روز محنت برگردد ، و او كه حق را بخويشتن جويد نايافته يافته پندارد . الهى ! عارف ترا بنور تو ميداند از شعاع وجود عبارت نمىتواند ، در آتش مهر ميسوزد و از نار باز نمىپردازد .
«
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ
» - اسماعيل كودكى روز به روز افزون بود ، كريم برآمده و عزيز برخاسته ، سلالهء خلت بود و صدف درّ محمد مرسل بود ، گوشهء دل خليل درو آويخت ، به چشم استحسان درونگرست ، از درگاه عزت عتاب آمد كه اى خليل ما ترا از بت آزرى نگه داشتيم تا دل در بند عشق اسماعيلى كنى ؟ هر چه حجاب راه خلت باشد چه بت آزرى و چه روى اسماعيلى .
بهر چه از راه باز افتى چه كفر آن حرف و چه ايمان * بهر چه از دوست و امانى چه زشت آن نقش و چه زيبا